X
تبلیغات
رایتل

بچه های دیروز

سایت بچه های دیروز یک پایگاه نوستالژیک برای ایرانیان می باشد. که خدماتی همچون فیلم و کارتون های قدیمی ، کتاب های درسی قدیمی ، تصاویر نوستالژیک ، عکسهای قدیمی ایران قبل از انقلاب در دوره های پهلوی وقاجار را در اختیار ایرانیان و علاقمندان قرار می دهد

آگهی آگهی

عصرای جمعه


عصرای جمعه عجیب منو میبره به حال هوای کودکیم ,,شاید چون از صبح تند تند کاراتو برای صبح شنبه انجام دادی و حالا یک وقت داری برای نفس کشیدن و فکر کردن ,,توی یک کانالی عکس لی لی بازی رو دیدم ,,,وااای ,,,چه قدر ما خوشبخت و کم توقع بودیم ,,چشممون دنبال گیم و پلی استیشن نمیدونم شماره چندو و کامپیوتر و ,,نبود ,,تازه طفلکا همیشه هم بی حوصله ,,,تا یک ذره وقت داشتیم بدو می پریدیم توی حیاط خونه یا مدرسه ,,,شروع می کردیم به لی لی بازی یا وسطی ,,اون موقع ها سهم ما از زمین زیاد بود ,,مثل بچه های طفلکی الان نبودیم ,,من حتی یادمه مدرسه م علاوه بر یک حیاط بزرگ ,یک حیاط کوچیک هم پشت کلاس ها داشت که پر از الاکلنگ و تاب و سرسره بود ,,,یعنی برای خودش مثل یک پارک کوچیک بود ,,,برای الاکلنگ همیشه می خواستیم با کسی یار باشیم که از ما سنگین تر نباشه و یهو الاکلنگ بمونه بالا و ما دست و پا بزنیم ,,هر چند که از این شیطنت ها هم می کردیم ,,,وقتی می خواستیم کسی رو اذیت کنیم یهو وقتی بالای الاکلنگ بود ما هم میومدیم می نشستیم توی اون یکی کفه تا سنگین بشه و اون طفلک اون بالا بمونه و دست و پا بزنه ,,یا وقتی ما داشتیم از سرسره سر می خوردیم پایین اون بدو میومد پشت سرمون سر می خورد تا محکم بخوره به ما و تلافی کنه ,,,زمین مدرسه که جای خالی نداشت ,,مرتب در حال خط کشیدن و لی لی کردن بودیم ,,,اگه یک طناب داشتیم باهاش شمع و گل پروانه بازی می کردیم تا نفری که وسطه بسوزه بعد نوبت اون یکی بشه ,,,این که ما رو نسل,سوخته می دونند حرصم می گیره ,,ما صاحب بهترین بازیای روی زمین بودیم ,با کودکی خودمون بزرگ شدیم ,,,تا جایی که حتی پسرایی هم که تابستونا برای کار می رفتند, ایام مدرسه مال خودشون بودند ,,,,مرتب توی کوچه ها دروازه میزاشتند و با توپ پلاستیکی فوتبال بازی می کردند ,,چه برسه به اونایی که کار نمی کردند ,,,حالا رو نبین که تو خونه ت نشستی وسط این همه وسایل و تکنولوژی و فناوری و ,,,,اما بازم استرس می کشدت ,,,ما نسل بازیهایی بودیم که به ما نفس عمیق ,,هوای پاک ,,شور و شر کودکانه ,,داد و فریاد های بی دغدغه و دوستی های صادقانه میداد ,,,

سعیده مصطفوی

ارسال شده توسط سعیده مصطفوی


http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

سعیده مصطفوی : بادبادک

امروز جمعه از همون اول صبحی ,دلم.با من نساخت ,,,انگار دنیا رو روی سرم آوار کردند ,,به اطرافم نگاه می کنم ,,هیچ دلیل خاصی هم نداره ,,من یا هر آدمی گاهی با خودمون نمیسازیم ,,انگاربا خودمون سر جنگ داریم ,,صبح پاشدم ,,چای صبحونه آماده کردم ,,برای پرنده ها توی بالکن غذا ریختم و دور شدم تا بیان دونه هاشون رو بخورند و سرمو به روز مره گی ها گرم کردم ,,,فایده نداشت که نداشت ,,تلویزیون رو روشن کردم ,دنبال یه معجزه بودم انگار ,,دلم می خواست الان بابا لنگ دراز داشته باشه و وقتی صدای جیغ جیغ های جودی رو بشنوم به حال و هوای کودکیم برم اما همه کانال از روز من تکراری تر و نچسب تر بودند ,,کنار پنجره نشستم و به حیاط نگاه کردم ,و پرواز پرندگان منو بفکر فرو برد ,جالبه من وقتی دلگیرم.به کوله بار پر بار کودکیم دستبرد میزنم و خاطراتش حالمو بهتر می کنه ,,,نمی دونم چرا یاد بادبادک بازی مون افتادم ,,بادبادک بازی ما حکایت مفصلی داشت ,,مثل الان نیست که بری پارک پردیسان صد تومن بدی یه بادبادک شیک و شکل دار و رنگ و روغنی برای بچه ت بخری ,,که البته ظاهر زیبا و فریباش امثال منو اصلا فریب نمیده ,,بادبادک زمان ما دست ساز بود ,,خودمون می ساختیم ,,,یادمه برادرم پنج سال از من بزرگتر بود ,,اون بادبادک های خیلی خوبی می ساخت ,,خیلی اوج می گرفت ,,من از اون بادبادک ساختن رو یاد گرفتم ,,,وقتی آخرین امتحان پایان سالمون رو میدادیم همه مون می دونستیم چی بر سر برگه های باقی مانده دفترمون میاد ,,بدو می رفتیم خونه ,,بدون حتی تلف کردن لحظه ای می پریدیم مغازه لوازم التحریر سر کوچه که همه چی داشت ,,من یه برگه از این کاغذای الگوی خیاطی که هنوزم اسمشو بلد نیستم می خریدم با دو تا چوب حصیری ,و چسب ,,بعد میومدم برگه های سفید دفترمو می کندم و با قیچی برش می دادم تا نوارای باریکی ازش در بیاد ,,بعد دو سر نوارو بهم چسب میزدم تا حلقه بشین و بعد نوار بعدی رو از حلقه رد می کردم و دو سرشو چسب میزدم ,,بین هر چند تا حلقه یه حلقه هم با کاغذرنگی می نداختم تا خوشگل بشه ,اون قدر به این کار ادامه میدادیم تا یه نوار حلقه ای بلند با ده ها حلقه کوچیک ساخته میشد ,بعد چوبارو ضربدری روی کاغذ الگو که به شکل لوزی بریده بودمش می چسبوندم و حلقه بلند کاغذی رو نیمدایره به تهش نصب می کردم ,,یدونه هم از حلقه های تو در تو و بلند رو وسط اون نیمدایره به لوزی اصلی می چسبوندم ,,روی کاغذم با ماژیک شکل چشم و ابرو می کشیدم ,,,بعد که آماده میشد انگار دنیارو به من میدادند ,,,,یه گلوله نخ می خریدمو به بادبادک وصل می کردم تا بفرستمش توی هوا و خدا خدا می کردم کمی باد باشه تا بادبادکم خوب پرواز کنه و اوج بگیره و ما بدویم و جیغ بزنیم و شادی کنیم,,,,,من هیچ وقت نتونستم مثل داداشم بادبادک هوا کنم,,آخه اون اجازه داشت بره بیرون و با دوستاش میرفتن یک فضای خالی و اون قدر بادبادکاشون اوج می گرفت که من توی حیاط خونه بر فراز آسمون صد ها بار بلندتر از نوک درخت کاج قدیمی ,,میدیدمشون که مسابقه اوج گیری داشتن ,,اما بازم همون بادکنک خودمو توی حیاط دوست داشتم ,,ساده و بی آلایش مثل تموم کودکی پر خاطره قشنگمون ,نه دلمون.می گرفت ,,نه جمعه و تعطیلی روی دلمون آوار بود ,پر از خنده و جیغ و داد و بیداد و بدو بدو ,عجیبه,چه قدر خاطرات ما زیبا بودند که الانم حال دلمون رو خوب می کنند و جور این روزا رو هم می کشند ,,بی اختیار به اون روزا رفتم و خندیدم ,,,,,,پسر کوچیکم اومد پیشم نشست و می گه ,چی شده مامان جووون ,,,به چی می خندی و من یکدفعه متوجه تاثیر اعجاب انگیز خاطره های خوب بر حال و هوای بد امروزم شدم ,,,با خوشحالی بغلش می کنم تا براش خاطره بادبادک های کودکی خودمون رو تعریف کنم,,,نه اینایی که براش از پردیسان میخریم ,,,

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

سعیده مصطفوی : برف اول مال کلاغاست

امروز جمعه,,صبح خیلی زود بود که ,,سرمو از زیر پتوم آوردم بیرون ,,هوا بد جور سرد بود ,, بیرون پنجره رو نگاه کردم ,,اول فکر می کردم برف اومده ,,ولی دیدم خبری نیس ,,دورتر رو نگاه کردم ,,روی قله کوه ها پر برف بود ,,آقاجونم خدا بیامرز می گفتند وقتی قله ها سفید میشن سوز و سرماش مال اطرافه ,,,جمعه ها انگار جزیی از خاطرات کودکی من شدن ,,حال حساب نمیشن ,,یاد اون روزهایی افتادم که سرما میزد و برف شدید میومد ,,صبح که چشمتو باز می کردی اولش ذوق زده میشدی اما بعد مردد,مردد میشدی که پتو و اتاق گرمو ولش کنی و بری خودتو بندازی توی حیاط یا بمونی روز بیاد بالاتر و هوا بهتر بشه ,,بعد بری ,,که البته دومی پیروز میشد و پتو رو تا ته می کشیدیم روی سرمون و فقط یه جفت چشم بیرون میموند که با ذوق و شوق بیرونو نگاه می کرد ,,تا ببینه کی میشه بری بیرون و برف بازی کنی و در همون حال در حال نقشه کشیدن بودی که برای چشم و ابروی آدم برفیت چی بزاری ,,من علاقه زیادی به خوردن برف داشتم اما مامانم اجازه نمیداد و می گفت برف اول مال کلاغاست و من با تصورات کودکانه خودم کلاغ رو در حال خوردن برف تصور می کردم که مادرم به بهت و حیرت من خندش می گرفت ,,بعدها که بزرگتر شدم برام توضیح داد که این یک اصطلاحه و منظورش اینه که وقتی برای اولین بار برف میاد تموم الودگی های هوا رو جذب خودش می کنه تا هوا تمیز بشه ,,,سرمو می برم زیر پتو و چشمام می مونه بیرون و یاد کودکیم ,اونقدر هوا امروز آلوده ست که همین صبح.سحری برف های قله به جای سفید کرم قهوه ای دیده میشه ,,فکر نکنم چند تا برفم بتونه این آلودگی عظیم رو تمیز کنه ,,,ما با بزرگ شدنمون خیلی چیزا برامون خاطره شد,,یکیش همین هوای تمیز که وقتی برف میومد روی نوک قله ها می نشست آبی زیبای آسمون و دامنه کوه و تمیزی هوا مثل یک تابلوی سحرانگیز نقاشی بود که بدون اغراق کلمه سبحان ا,,,,,رو بر زبون بزرگترا جاری می کرد ,

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

به دنبال خاطرات دوری می گردم که گم شده اند

به دنبال خاطرات دوری می گردم
که گم شده اند
در میان شکوفه های بادام
در لابلای گیسوان دختری که
موهایش را
در بین ساقه های زرین گندم
به باد سپرده بود
و لبانش را با
شاتوت های کوچه باغ یادها
سرخ نموده بود
خاطراتی که
لبریز از دانه های سرخ انار
و خوشه های بلوری انگور
در بین دشتهای پر شقایق
زادگاهم
گم شده اند
خاطرات مملو از بوی باران
بوی زندگی
بوی ارامش
خاطراتی که
در بین شکوفه های بادام
گم شده اند
و حس زیبایشان را
نزد هیچ عابری نیافتم ..
 از خانم سعیده مصطفوی

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

تمامی حقوق مطالب سایت متعلق بچه های دیروز می باشد.
طراحی و اجرا:سایت ستاپ