X
تبلیغات
رایتل

بچه های دیروز

سایت بچه های دیروز یک پایگاه نوستالژیک برای ایرانیان می باشد. که خدماتی همچون فیلم و کارتون های قدیمی ، کتاب های درسی قدیمی ، تصاویر نوستالژیک ، عکسهای قدیمی ایران قبل از انقلاب در دوره های پهلوی وقاجار را در اختیار ایرانیان و علاقمندان قرار می دهد

آگهی آگهی

سعیده مصطفوی : کلاس

دیروز صبح اومدم در کلاس رو باز کنم ,,,بچه ها ساکت شده بودند و میشد درو باز کرد ,,اتفاقی چشمم به یکی از همکاران ریاضی افتاد که به نظر خودم همیشه خیلی جدی به نظر می رسیدند که در حال صحبت کردن با یکی از شاگردای کلاس بغلی که از جمله خیلی محبوب و درس خون و محجوب بود افتاد ,,,شاگردم سرشو پایین انداخته بود و در یک آن من فکر کردم که شاید تکلیف انجام نداده یا هر چی و معلم اونو ماخذه کرده ,, وقتی زنگ خورد توی پله های طبقه سوم دیدمش ,,,ازش پرسیدم فاطمه جان طوری شده ,اتفاقی افتاده ,دم در کلاس دیدمت نگران شدم ,,,گفت نه خانم ,,من ناراحت بودم و مشکلی داشتم و خانم ریاضی در حال کمک به من بود ,,,,در یک لحظه از قضاوت خودم که همیشه چون خانم ریاضی خیلی جدی به نظر میرسید شرمنده شدم ,,,و به همکارم و قلب دلسوز رئوفی که پشت اون چهره جدی داشت افتخار کردم ,,,کلا بچه های حالا نسبت به زمان ما شانس زیادی دارند ,,معلماشون فقط معلم نیستند ,,دلسوزشونم هستند ,,,البته تک و توکی در جاهای دور می بینیم که تنبیه و خشونت البته موردی,داریم که باعث تاسفه اما موارد زیادی هم داریم که معلم جوون بچه ها رو نجات داده یا خودش در آتش سوخته یا خودش زیر آوار مونده و فوت شده و یا طلاهای همسرشو فروخته و به دانش آموز بیمارش کمک کرده ,,نه اینکه زمان ما فداکلری نبود ,,چرا بود ,,عمیقشم بود اما نمی دونم تا همین چند وقت پیشا چرا بعضی معلما فکر می کردند که گربه رو باید دم حجله بکشند که شاگردا پررو نشن ,,,یادمه کلاس دوم بودم ,,درس برگ ریزان ,,اگه یادتون باشه صفحه اولش یک عکس درخت بود سمت چپ صفحه با برگ های نارنجی ,و دو یا سه صفحه ی پر و بی عکس دیگه م داشت ,,معلم عصبانی شد از یک شاگرد ,,همه رو جریمه کرد ,,هفت بار رو نویسی ,,مثل الان که نبود ,,,که کتابای درسی , کتاب کار داره اکثرا و نیاز به دفتر و رونویسی نداره ,,باید مثلا چند ریاضی می نوشتی ,علوم داشتی و ,,,و ,,,مثلا یک بیست و پنج صدم غلط دیکته یک بار رونویسی ,,دو تا بیست و پنج صدم دوبار ,,,و ,,,,

خلاصه سرتون رو درد نیارم ,,کلی تکلیف داشتیم ,,,وقتی رفتم خونه جلوی همه گریه و زاری و ناله داشتم تا شاید دو تا برادر بزرگ ترم هر کدوم دو سه باریشون رو بنویسه ,,یکیشون نوشت و کمک کرد اما اون یکی که فاصله سنیش با من کمتر بود گفت امکان نداره ,,بنویس جونت در آد تا دیگه منو اذیت نکنی ,,,خلاصه آقاجونم خدا بیامرز هم مساعدت کردند و این تکلیف نوشته شد ,,روز بعد چشمتون روز بد نبینه ,,دو سه نفر ننوشته بودند ,,معلم دستور داد ناظم بیاد ,,ناظم با خط کش بلندش اومد و معلم چغلی همه مون رو کرد و رحم نکرد ,,,من شاگرد ول بودم نمره هام عالی بود ,,,به منم رحم نکرد ,,ناظم اومد با خط کش افتاد به جوون بچه ها ,,حتی بیرونم نکشید ,,توی نیمکت های سه نفری اون موقع ها می نشستیم ,,به هر کی و هر جوری که خورد ,,جاتون خالی من که از کلاس فرار کردم و رفتم خونه ,,توی مهد کودکم سابقه فرار و رفتن خونه رو داشتم ,,پدرم رییس انجمن اولیا بود ,,فردا منو برد و خلاصه ختم به خیر شد اما خاطره اون روز وحشتناک هیچ وقت یادم نرفت ,و داداشم تا مدتهای زیادی ادای گریه های من و فرارمو در می آورد و مسخره م می کرد ,,,معلمای خوبی هم داشتم ,,معلمای نازنینی که یاد و خاطره شون همیشه با منه,ولی از اولین روز خدمتم دو تا قول بخودم دادم ,,یکی این که تکلیف شاگرد درس خون رو تا حد ممکن کم کنم ,,,تا تشویق شه ,,دوما این که با شاگردام دوست باشم

ارسال شده توسط سعیده مصطفوی


http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

مدارس قدیمی ایران

این عکس مربوط به دهه فجر سال ۱۳۷۱ بچه های کلاس چهارم دبستان شهید قاسمی روستای فداغ لارستان استان فارس هست که بعد از اجرای سرودی در مراسم جشن دهه فجر اون سال گرفته شد، اگه چهره خانم معلم هم مخدوش شده زیاد تعجب نکنید مال دورانیه که خانم های این سرزمین دوست نداشتند عکسشون تو خونه هر کسی باشه.خداوند پشت و پناه سرکارخانم زهرا کشتکار معلم اون دوران مون
مدارس قدیمی ایران
ارسال شده توسط محسن


http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

عصرای جمعه


عصرای جمعه عجیب منو میبره به حال هوای کودکیم ,,شاید چون از صبح تند تند کاراتو برای صبح شنبه انجام دادی و حالا یک وقت داری برای نفس کشیدن و فکر کردن ,,توی یک کانالی عکس لی لی بازی رو دیدم ,,,وااای ,,,چه قدر ما خوشبخت و کم توقع بودیم ,,چشممون دنبال گیم و پلی استیشن نمیدونم شماره چندو و کامپیوتر و ,,نبود ,,تازه طفلکا همیشه هم بی حوصله ,,,تا یک ذره وقت داشتیم بدو می پریدیم توی حیاط خونه یا مدرسه ,,,شروع می کردیم به لی لی بازی یا وسطی ,,اون موقع ها سهم ما از زمین زیاد بود ,,مثل بچه های طفلکی الان نبودیم ,,من حتی یادمه مدرسه م علاوه بر یک حیاط بزرگ ,یک حیاط کوچیک هم پشت کلاس ها داشت که پر از الاکلنگ و تاب و سرسره بود ,,,یعنی برای خودش مثل یک پارک کوچیک بود ,,,برای الاکلنگ همیشه می خواستیم با کسی یار باشیم که از ما سنگین تر نباشه و یهو الاکلنگ بمونه بالا و ما دست و پا بزنیم ,,هر چند که از این شیطنت ها هم می کردیم ,,,وقتی می خواستیم کسی رو اذیت کنیم یهو وقتی بالای الاکلنگ بود ما هم میومدیم می نشستیم توی اون یکی کفه تا سنگین بشه و اون طفلک اون بالا بمونه و دست و پا بزنه ,,یا وقتی ما داشتیم از سرسره سر می خوردیم پایین اون بدو میومد پشت سرمون سر می خورد تا محکم بخوره به ما و تلافی کنه ,,,زمین مدرسه که جای خالی نداشت ,,مرتب در حال خط کشیدن و لی لی کردن بودیم ,,,اگه یک طناب داشتیم باهاش شمع و گل پروانه بازی می کردیم تا نفری که وسطه بسوزه بعد نوبت اون یکی بشه ,,,این که ما رو نسل,سوخته می دونند حرصم می گیره ,,ما صاحب بهترین بازیای روی زمین بودیم ,با کودکی خودمون بزرگ شدیم ,,,تا جایی که حتی پسرایی هم که تابستونا برای کار می رفتند, ایام مدرسه مال خودشون بودند ,,,,مرتب توی کوچه ها دروازه میزاشتند و با توپ پلاستیکی فوتبال بازی می کردند ,,چه برسه به اونایی که کار نمی کردند ,,,حالا رو نبین که تو خونه ت نشستی وسط این همه وسایل و تکنولوژی و فناوری و ,,,,اما بازم استرس می کشدت ,,,ما نسل بازیهایی بودیم که به ما نفس عمیق ,,هوای پاک ,,شور و شر کودکانه ,,داد و فریاد های بی دغدغه و دوستی های صادقانه میداد ,,,

سعیده مصطفوی

ارسال شده توسط سعیده مصطفوی


http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

گوشه چادر مادرم


گوشه ی چادر مادرم را می‌گرفتم
باهم می‌رفتیم مخابرات نبش کوچه ششم
می‌گفتند مخابرات!
اما اسمش اصلا مخابرات نبود که
همیشه‌ی خدا هم شلوغ بود
نوبت می‌گرفتیم و می‌نشستیم
بعد از چند دقیقه صدا می‌زدند و می‌گفتند خانم فلانی کابین شماره‌ی سه
یک اتاقک چوبی نیم در نیم،
یک تلفن قدیمی و کثیف روی دیوار
و بوی عرق نفر قبلی
اما چه ذوقی داشتیم
تقریبا هر دو روز یک بار می‌آمدیم تلفن می‌زدیم و چند دقیقه‌ای با پدربزرگ و مادربزرگم حرف میزدیم.
محل ما سیمکشی تلفن نداشت که
آنها هم که داشتند وضعشان تقریبا همین بود.
حرف زیاد داشتیم
اما مجبور بودیم زود قطع کنیم
قطع نمی‌کردیم خودش قطع می‌شد
ارتباط ها کم بود،
اما با جان و دل
با ذوق و شوق.
حرف ها هیچوقت تکراری نمی‌شد
همه برای هم وقت داشتند
هیچکس تیک دوم تلفنش را برنمی‌داشت
که مثلا صدایت را هنوز نشنیده ام!
هیچکس حرف هایش را ادیت نمی‌کرد
دوستت‌دارم هایش را پاک نمی‌کرد جایش نقطه بگذارد
وقتی می‌گفت دلم برایت تنگ شده،
شک نداشت که می‌گفت
صدا را که نمی‌شد پاک کرد،
می‌رسید.
گروه هم نداشتیم
اما هروقت تلفن می‌زدیم حتما یکی بود که آنلاین باشد و جوابمان را بدهد.
آن روزها
یک مخابراتِ نبش کوچه‌ی ششم بود و یک دنیا عشق
که همه را از سیم‌های تلفنش رد می‌کردیم
اما امروز
یک دنیا وسیله‌ی ارتباطی‌
که یک "دلم برایت تنگ شده" از امواجشان رد نمی‌شود
اگر هم رد شود، می‌شود پاکش کرد
می‌ترسم در بروز رسانی بعدی
همدیگر را هم بتوانیم پاک کنیم
مادربزرگ هم که چت بلد نیست
راستی

چادر مادرم...

ارسال شده توسط محمد سابوته از ایلام

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

مادربزرگم


مادربزرگم زنی مهربان و دوست داشتنی ایست.آه ...خاطرات زیادی درکنارش داشتم.
گویی ذهنم پر از انبوه خاطرات است.
خاطرات تلخ و شیرین کودکی.! از اتاق ساده ی قدیمی اش گرفته تا قصه هایی که شب ها برایم تعریف میکرد.
از کودکی کنارش بودم.در خانه اش بزرگ شدم.یادم می آید آن روزها مادرم وقت کافی برایم نداشت.هرکسی درگیر کارخودش بود.نه کسی با من بازی میکرد و نه...بگذریم.
درست در آن روزها مادربزرگ مهربانم بود که مرا با جان و دل بزرگ میکرد.برایم وقت میگذاشت.مرا به گردش میبرد و برایم شعر میخواند.بیشتر اوقات با خاله ی کوچکم و تنها دختر دایی ام بازی میکردم.در واقع بهتر است بگویم که آنها تنها هم بازی کودکی ام بودند.روزها با گوسفندان و جوجه اردک و مرغ و خروس های مادربزرگم بازی میکردم.با وجود اینکه از آن ها میترسیدم اما دوستشان نیز داشتم.
عصرها نزدیک غروب همراه مادربزرگ به باغ میرفتیم.و در آن سبزی می کاشتیم.آن روزها خانه ی آنها باغ بزرگ و سرسبزی داشت.خانه شان به سبک قدیم ساخته شده بود.اما در عین حال باصفا و دوست داشتنی.
من گاهی او را ( بی بی ) و یا ( دادا ) صدا میزدم.وقتی به شهر خودم برمیگشتم صبح ها و عصرها جلوی درخانمان می نشستم.مدام سرک می کشیدم.تا شاید بی بی را از دور ببینم که از خیابان وارد کوچمان میشود.وقتی می آمد دوان دوان به سمتش میرفتم.چمدانش را از دستش میگرفتم .مرا در آغوش میگرفت و محکم میبوسید.
چمدان مادربزرگ هیچگاه سنگین نبود.به خاطرهمین بودکه میتوانستم به راحتی بلندش کنم.گاهی دست درجیب لباس پارچه ایه بلندش میکرد ویک دویست ریالی به من میداد.من هم باسرعت تمام به بقالی سرکوچمان میرفتم ویخمک ویا آلوچه میگرفتم.
درآخربعد ازچند روز که خانمان میماند وعزم رفتن میکرد.من هم شال وکلاه میکردم وهمراهش میرفتم.اگرهم ازخانمان میرفت ومن راهمراهش نمیبرد،اشکم درمی آمد،باهمه قهرمیکردم.به خصوص پدرومادرم که میدانستم مقصراصلی آنها هستند.حتی گاهی میشد که تاچند روز حوصله ی هیچ کس رانداشتم.
هی....
یاد باد دوران کودکی.
مریم حیاتی
ارسال شده : مریم از خوزستان

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

تصویری از سکه های قدیمی

تصاویری از سکه های قدیمی در  دوره های مختلف در ایران

 ارسال شده  توسط آقای رمضان حسن پور

سکه های قدیمی

سکه های قدیمی

در ادامه مطلب تمامی عکس ها را مشاهده بفرمایید

 

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

ادامه مطلب

حموم رفتن بچه های دیروز

« ﺣﻤﻮﻡ ﺭﻓﺘﻦ ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﺩﻫﻪ ٦٠ »

ﺍﻭﻟﺶ می رﻓﺘﻴﻢ ﺗﻮ ﺣﻤﻮﻣﻲ ﻛﻪ ﻧﻪ ﺁﺏ ﺳﺮﺩﺵ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ آب ﮔﺮﻣﺶ ، ﻳﻬﻮ ﺁﺏ ﻣﻴﺸﺪ ٢٠ ﺩﺭﺟﻪ ﺯﻳﺮ ﺻﻔﺮ و ﻳﻪ ﻭﻗﺘﺎ ﻫﻢ ٧٠ ﺩﺭﺟﻪ ﺑﺎﻻﻱ ﺻﻔﺮ ...

ﺑﻌﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﮔﺮﺍﻣﻲ ﺑﺎ ﺷﺎﻣﭙﻮ ﭘﺎﻭﻩ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻏﻲ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻴﺎﻓﺘﺎﺩ ﺭﻭ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻛﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﻱ ﻣﻐﺰمون ٤ ﺳﺎﻧﺖ ﺟﺎﺑﺠﺎ ﻣﻴﺸﺪ ، ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﺟﻴﻎ ﻭ ﺩﺍﺩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻳﻢ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ !!!!

ﺑﺪﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﻮﺩ که ﺑﺎ ﻛﻴﺴﻪ ﻛﻠﻔﺖ ﻭ ﺿﺨﻴﻢ ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻮﺭ ﻣﻴﺎﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺟﻮﻧﻤﻮﻥ ، ﺧﺪﺍ ﺷﺎﻫﺪﻩ ٢ ﻻﻳﻪ ﺍﺯ ﭘﻮﺳﺘﻤﻮﻥ ﻛﻨﺪﻩ ﻣﻴﺸﺪ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺎﻣﺎﻧﻪ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﭼﺮﻛﻪ ﻭ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻴﺪﺍﺩ ...



ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺍﻭﻥ ﻭﺳﻂ ﻳﻪ ﻛﺘﻜﻲ ﻫﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻳﻢ که چرا اینقدر وول می خوری؛ (اصلا وول نمی خوردیما، شدت فشار کیسه کشی ما رو اینور اونور می کشوند )

ﺁﺥ ﺁﺥ ﻣﻮﻗﻊ ﺳﻨﮓ ﭘﺎ ﺯﺩﻥ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﻫﻴﭽﻲ ، ﺩﻗﻴﻘﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺳﻨﮓ ﭘﺎ ﺯﺩﻥ ٢ ﺳﺎﻧﺖ ﺍﺯ ﻗﺪمون ﻛﻮﺗﺎﻩ ﻣﻴﺸﺪ ...

ﻭﻗﺘﻲ ﺣﻤﻮﻡ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﻴﺸﺪ ﻛﻠﻲ ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻨﻤﻮﻥ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ ﻭ ﻳﻪ ﻳﻘﻪ ﺍﺳﻜﻲ ﻫﻢ ﺭﻭﺵ ، ﺑﻌﺪﺵ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺧﺴﺘﮕﻲ ﻭ ﺩﺭﺩ ﺧﻮﺍﺑﻤﻮﻥ ﻣﻴﺒﺮﺩ 
آخرش ﻫﻤﻪ ﻣﻴ ﮕﻔﺘﻦ : ﺁﺧﻲ ﻱ ﻱ ﻱ ﻱ ، ﻧﻴﮕﺎﺵ ﻛﻦ .. تمیز شد ، ﭼﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﻩ ﻩ ﻩ ﻩ

نمی دونستن بیهوش شدیم ما ، می فهمین بیهوش

ارسال شده توسط خانم آرزو حضرتی

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

روزگاری

روزگاری در زدن هم اصولی داشت ، کوبه زنانه داشتیم و مردانه...

و وقتی در زده میشد صاحب خانه میدانست آنکه پشت در است زن است یا مرد و بر آن مبنا به استقبال او میرفت،
زندگی ها در عین سادگی در و پیکر و اصول داشت...

مردها کفشهای پاشنه تخم مرغی میپوشیدند تا از صدای آن از فاصله دور در کوچه پس کوچه های تو در تو خانمها بفهمند نامحرمی در حال عبور است...

منزلها بیرونی و اندرونی داشت و از ورود مهمان تا خروجش طوری منزل ساخته شده بود که متعلقات به تکلف نیفتند...

آن روزگاران امنیت ناموسی چندین برابر این زمان بود،
نه سیستم امنیتی در منازل بود و نه شبکه های مجازی برای پاییدن همدیگر...

اطمینان و شرافت و وفاداری و نگه داشتن زندگی با چنگ و دندان و آبروداری زوجین اصل زندگی بود...

من هرگز بخاطر ندارم کسی مهریه ای اجرا بگذارد و دادسراها این همه پرونده طلاق و درخواست طلاق و فرزندان طلاق...

نه ال سی دی بود نه اسپیلت و لباسشویی،
صابون مراغه ای بود و دستان یخ زده مادر در زمستان که با گریسیلین ترکهایش را مداوا میکرد...

و پدری که سر شب دم غروب خونه بود و خیز برمیداشت زیر کرسی و مادر کاسه اناردون کرده روی کرسی میگذاشت و نصف بدنمان زیر کرسی و سر و کله کز کرده در بیرون آن،با لباسهای ضخیم...
پاییزی پر باران و زمستانی پر از برف داشتیم

یادش بخیر همه چکمه داشتیم و تا لبه چکمه برف می آمد،هم زمین برکت داشت هم آسمان...

سفره مان برنج بخود کم میدید،اما صفا و سادگی داشت...

و پنج ریالی پدر در صبحگاه مدرسه میشد نصف نان بربری با پنیر...

آن روزها پشت این دربهای کوبه دار با هم حرف میزدند خیلی گرم و صمیمی...

تابستان ها چقدر روی تخت های چوبی ستاره شمردیم و لذت آسمان بی غبار را بردیم...
چه حرمتی داشت پدر و مادر...

و پولها و مالها چه برکتی...
چقدر دور هم حرف برای گفتن داشتیم،
و چقدر از خدا میترسیدیم...
کله صبح قمری ها(یاکریم ها) میخواندند ،
با دوچرخه درخونه ها نون تازه و عدسی و شیر می آوردند محال بود کسی یازده صبح بیدار شود...

زود میخوابیدند و سحر بیدار میشدند و بهترین رزقها را دریافت میکردند،
زمستون برف وشیره میخوردیم و خیلی چیزی برای خوردن پیدا نمیشد و بهترین غذا را جمعه ها میخوردیم،
آنروزها مردم چقدر به یکدیگر رحم میکردند و مهربان بودند و گره گشا و اعصابها حرام ترافیک و ... نمیشد...

نفهمیدم چی شد ولی برف و کرسی و ستاره ها و کاسه بی تکلف انار و درب کوبه دار و دورهمی ها همه یکباره جمع شد...

حالا ما مانده ایم و دنیای بی خیر و برکت و دربهای ضدسرقت و آدمهایی که سخت فخر میفروشند و متکبرند گویی هرگز نمیمیرند و چنان دنیا دارند که گویی برای آن آفریده شده اند...

چقدر نعمتها از کف رفت و ما خواب خوابیم.

ارسال شده از طرف آقای قاسم مدهنی از  اصفهان

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

بگو بگم های دهه شصتی

نوستالژی
http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

دو تومانی دوره قاجار رایج در کرمانشاه


http://s8.picofile.com/file/8278615142/photo532725268288219243.jpg

دو تومانی دوره قاجار  که فقط در کرمانشاه ادا میشده

ارسال شده از طرف نیما

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

تمامی حقوق مطالب سایت متعلق بچه های دیروز می باشد.
طراحی و اجرا:سایت ستاپ