X
تبلیغات
رایتل

  • http://s6.picofile.com/file/8248172726/%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.jpg

    امروز جمعه از همون اول صبحی ,دلم.با من نساخت ,,,انگار دنیا رو روی سرم آوار کردند ,,به اطرافم نگاه می کنم ,,هیچ دلیل خاصی هم نداره ,,من یا هر آدمی گاهی با خودمون نمیسازیم ,,انگاربا خودمون سر جنگ داریم ,,صبح پاشدم ,,چای صبحونه آماده کردم ,,برای پرنده ها توی بالکن غذا ریختم و دور شدم تا بیان دونه هاشون رو بخورند و سرمو به روز مره گی ها گرم کردم ,,,فایده نداشت که نداشت ,,تلویزیون رو روشن کردم ,دنبال یه معجزه بودم انگار ,,دلم می خواست الان بابا لنگ دراز داشته باشه و وقتی صدای جیغ جیغ های جودی رو بشنوم به حال و هوای کودکیم برم اما همه کانال از روز من تکراری تر و نچسب تر بودند ,,کنار پنجره نشستم و به حیاط نگاه کردم ,و پرواز پرندگان منو بفکر فرو برد ,جالبه من وقتی دلگیرم.به کوله بار پر بار کودکیم دستبرد میزنم و خاطراتش حالمو بهتر می کنه ,,,نمی دونم چرا یاد بادبادک بازی مون افتادم ,,بادبادک بازی ما حکایت مفصلی داشت ,,مثل الان نیست که بری پارک پردیسان صد تومن بدی یه بادبادک شیک و شکل دار و رنگ و روغنی برای بچه ت بخری ,,که البته ظاهر زیبا و فریباش امثال منو اصلا فریب نمیده ,,بادبادک زمان ما دست ساز بود ,,خودمون می ساختیم ,,,یادمه برادرم پنج سال از من بزرگتر بود ,,اون بادبادک های خیلی خوبی می ساخت ,,خیلی اوج می گرفت ,,من از اون بادبادک ساختن رو یاد گرفتم ,,,وقتی آخرین امتحان پایان سالمون رو میدادیم همه مون می دونستیم چی بر سر برگه های باقی مانده دفترمون میاد ,,بدو می رفتیم خونه ,,بدون حتی تلف کردن لحظه ای می پریدیم مغازه لوازم التحریر سر کوچه که همه چی داشت ,,من یه برگه از این کاغذای الگوی خیاطی که هنوزم اسمشو بلد نیستم می خریدم با دو تا چوب حصیری ,و چسب ,,بعد میومدم برگه های سفید دفترمو می کندم و با قیچی برش می دادم تا نوارای باریکی ازش در بیاد ,,بعد دو سر نوارو بهم چسب میزدم تا حلقه بشین و بعد نوار بعدی رو از حلقه رد می کردم و دو سرشو چسب میزدم ,,بین هر چند تا حلقه یه حلقه هم با کاغذرنگی می نداختم تا خوشگل بشه ,اون قدر به این کار ادامه میدادیم تا یه نوار حلقه ای بلند با ده ها حلقه کوچیک ساخته میشد ,بعد چوبارو ضربدری روی کاغذ الگو که به شکل لوزی بریده بودمش می چسبوندم و حلقه بلند کاغذی رو نیمدایره به تهش نصب می کردم ,,یدونه هم از حلقه های تو در تو و بلند رو وسط اون نیمدایره به لوزی اصلی می چسبوندم ,,روی کاغذم با ماژیک شکل چشم و ابرو می کشیدم ,,,بعد که آماده میشد انگار دنیارو به من میدادند ,,,,یه گلوله نخ می خریدمو به بادبادک وصل می کردم تا بفرستمش توی هوا و خدا خدا می کردم کمی باد باشه تا بادبادکم خوب پرواز کنه و اوج بگیره و ما بدویم و جیغ بزنیم و شادی کنیم,,,,,من هیچ وقت نتونستم مثل داداشم بادبادک هوا کنم,,آخه اون اجازه داشت بره بیرون و با دوستاش میرفتن یک فضای خالی و اون قدر بادبادکاشون اوج می گرفت که من توی حیاط خونه بر فراز آسمون صد ها بار بلندتر از نوک درخت کاج قدیمی ,,میدیدمشون که مسابقه اوج گیری داشتن ,,اما بازم همون بادکنک خودمو توی حیاط دوست داشتم ,,ساده و بی آلایش مثل تموم کودکی پر خاطره قشنگمون ,نه دلمون.می گرفت ,,نه جمعه و تعطیلی روی دلمون آوار بود ,پر از خنده و جیغ و داد و بیداد و بدو بدو ,عجیبه,چه قدر خاطرات ما زیبا بودند که الانم حال دلمون رو خوب می کنند و جور این روزا رو هم می کشند ,,بی اختیار به اون روزا رفتم و خندیدم ,,,,,,پسر کوچیکم اومد پیشم نشست و می گه ,چی شده مامان جووون ,,,به چی می خندی و من یکدفعه متوجه تاثیر اعجاب انگیز خاطره های خوب بر حال و هوای بد امروزم شدم ,,,با خوشحالی بغلش می کنم تا براش خاطره بادبادک های کودکی خودمون رو تعریف کنم,,,نه اینایی که براش از پردیسان میخریم ,,,


    http://s6.picofile.com/file/8249573900/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86.JPG

    http://s6.picofile.com/file/8249573900/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86.JPG


  • http://s6.picofile.com/file/8248172726/%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.jpg


    قدیما خونمون تا خونه بابابزرگم تقریبا فاصله ش زیاد بود
    همیشه با تاکسی میرفتیم اونجا ، بعضی اوقات که خیلی پسر خوبی بودم مامان به عنوان جایزه اجازه میداد که کل مسیر رو با دوچرخه قرمزم بیام
    و خودشم با مهربونی زیادش پیاده پا به پام میومد
    بین این مسیری که میرفتیم یه خیابون تختی بود که شیب نسبتا تندی داشت ..
    تازه دوچرخه سواری رو یاد گرفته بودم ، هنوز با اون دو تا کمکاش راه می رفتم
    یه روز تو راه برگشت ، تو شیب اون خیابون تصمیم گرفتم از دوچرخه ام پیاده نشم و سواره ردش کنم
    چند لحظه بعد از حرکت شیب خیابون دوچرخه م رو گرفت و ترس هم منو ،
    یادمه که هیچ کاری نمیکردم و فقط داد میزدم
    سرعتم زیاد نبود اما برای ترسیدن یه بچه هفت ساله اون مقدار سرعت کاملا کافی بود
    یه چند متری که رفتم جلوتر چشمامو بستم و خودمو تسلیم کردم .
    تا حالا تسلیم شدین ؟
    بعد از چند ثانیه یهو همه چی ثابت شد
    چشمامو باز کردم دیدم یه مرد واستاده وسط دوچرخه م و فرمونم رو دو دستی گرفته و نگه ام داشته
    نگاش کردم ، نگاش یادمه
    یه لبخند بهم زد و گفت :
    پسر بعد ها شیب های تند تر از این تو مسیر زندگیت وجود داره ، سرعت تو هم بیشتر از اینا میشه
    با چشم بسته نمیتونی ردشون کنی
    نترس ، چشمات رو همیشه باز نگه دار ، شاید اون روز دیگه کسی مثه من نباشه
    که نگه ت داره

    و اونجاست که فقط خودت میمونی و خودت
    سال های زیادی گذشته ، اما اگه الان داری اینو میخونی
    خواستم بگم که الان به اونجاییش رسیدم که خودمم و خودم

    همین


    سحر- انجمن روانشناسی و مشاوره گوگل


    http://s6.picofile.com/file/8249573900/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86.JPG

    http://s6.picofile.com/file/8249573900/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86.JPG


  • http://s6.picofile.com/file/8248172726/%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.jpg

    امروز جمعه,,صبح خیلی زود بود که ,,سرمو از زیر پتوم آوردم بیرون ,,هوا بد جور سرد بود ,, بیرون پنجره رو نگاه کردم ,,اول فکر می کردم برف اومده ,,ولی دیدم خبری نیس ,,دورتر رو نگاه کردم ,,روی قله کوه ها پر برف بود ,,آقاجونم خدا بیامرز می گفتند وقتی قله ها سفید میشن سوز و سرماش مال اطرافه ,,,جمعه ها انگار جزیی از خاطرات کودکی من شدن ,,حال حساب نمیشن ,,یاد اون روزهایی افتادم که سرما میزد و برف شدید میومد ,,صبح که چشمتو باز می کردی اولش ذوق زده میشدی اما بعد مردد,مردد میشدی که پتو و اتاق گرمو ولش کنی و بری خودتو بندازی توی حیاط یا بمونی روز بیاد بالاتر و هوا بهتر بشه ,,بعد بری ,,که البته دومی پیروز میشد و پتو رو تا ته می کشیدیم روی سرمون و فقط یه جفت چشم بیرون میموند که با ذوق و شوق بیرونو نگاه می کرد ,,تا ببینه کی میشه بری بیرون و برف بازی کنی و در همون حال در حال نقشه کشیدن بودی که برای چشم و ابروی آدم برفیت چی بزاری ,,من علاقه زیادی به خوردن برف داشتم اما مامانم اجازه نمیداد و می گفت برف اول مال کلاغاست و من با تصورات کودکانه خودم کلاغ رو در حال خوردن برف تصور می کردم که مادرم به بهت و حیرت من خندش می گرفت ,,بعدها که بزرگتر شدم برام توضیح داد که این یک اصطلاحه و منظورش اینه که وقتی برای اولین بار برف میاد تموم الودگی های هوا رو جذب خودش می کنه تا هوا تمیز بشه ,,,سرمو می برم زیر پتو و چشمام می مونه بیرون و یاد کودکیم ,اونقدر هوا امروز آلوده ست که همین صبح.سحری برف های قله به جای سفید کرم قهوه ای دیده میشه ,,فکر نکنم چند تا برفم بتونه این آلودگی عظیم رو تمیز کنه ,,,ما با بزرگ شدنمون خیلی چیزا برامون خاطره شد,,یکیش همین هوای تمیز که وقتی برف میومد روی نوک قله ها می نشست آبی زیبای آسمون و دامنه کوه و تمیزی هوا مثل یک تابلوی سحرانگیز نقاشی بود که بدون اغراق کلمه سبحان ا,,,,,رو بر زبون بزرگترا جاری می کرد ,


    http://s6.picofile.com/file/8249573900/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86.JPG

    http://s6.picofile.com/file/8249573900/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86.JPG


  • http://s6.picofile.com/file/8248172726/%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.jpg


    http://s8.picofile.com/file/8281974750/photo408468484275679556.jpg


    در این دنیا چیزهایی هست که من اصلاً آنها را نمی فهمم.
    مثلاً چطور ممکن است یک زن یک هفته دنبال یک جفت کفش تمام تهران را وجب کند و بعد بگوید:نه!نیست! کفش پیدا نمیشه!

    اصلاً عمر آدم چقدر است که یک هفته اش صرف گشتن دنبال کفش بشود و یک کفش مگر چقدر می تواند مهم و پیچیده باشد که نتوان در شهری مثل تهران پیدایش کرد؟
    من معمولاً از همان سوپرمارکت که آب معدنی می خرم اگر داشته باشد کت، کفش و بافتنی برای زمستان هم می خرم و خشنودم!

    شک ندارم همین دخترهای توی عکس برای پیدا کردن این مانتوها مغازه های زیادی رفته اند، پرو کرده اند و وقتی خریده اند و پوشیده اند به نظرشان بهترین و زیباترین انتخاب شهر بوده و سخت دلبر شده اند.
    غافل از اینکه چند سال بعد یکی می گوید از آن مانتوی قهوه ای می شود به عنوان بادبان کشتی استفاده کرد! یا خیلی راحت می شود از آن مانتوی آبی الان برای شانزده دختر که مابین ونک و تجریش قدم می زنند مانتو دوخت و اضافه اش را هم دم کُنی کرد!

    هیچ بعید نیست یک روز حراست دانشگاه جلوی این دوتا را گرفته و تذکر داده که مانتوی رنگی شان چطور با دل و دین پسرها بازی می کند و بهتر است نپوشند.
    اصلاً در مورد آن صندل ها که با جوراب مشکی ست می کردند چیزی نمی نویسم. سکوت می کنم و رد می شوم که روزگار مثل بولدوزر از روی همه ما رد می شود. از روی سلیقه هایمان. از روی خاطرات مان!

    ده سال دیگر هم احتمالاً یک نفر در مورد مانتوهای کوتاه امروز که اندازه دستمال سفره است یا همین جلو بازها می نویسد و خلایق می خندند که این هم سلیقه بود شما داشتید تو رو خدا؟
    عکس هایشان را پاک می کنند و سعی می کنند یادشان نیاید که وقتی باد می آمد چقدر شکل زورو می شدند که شنلش در افق تاب می خورد.همین کفش ها و مانتوهایی که امروز برای خریدنش یک هفته وسواس به خرج می دهند که اینجاش ننوشته Queen یا آنجایش چاک دارد چند سال دیگر سوژه خنده است!

    دخترهای آن روزگار هنرمند بودند که با این مانتوها دلبری می کردند و کُشته مُرده داشتند وگرنه مانتوهای الآن را تن بوته گوجه فرنگی هم بکنید حتماً کدویی رد می شود و می گوید قد و بالای تو رعنا رو بنازم!:smile: زمان ما اصلاً با این مانتوها نمی‌شد فهمید دختر مورد نظر چاق است یا لاغر؟!؟ آنها که پوشیده اند و الآن می خوانند می دانند در روزگار جوانی چنان که افتد و دانی با این اپل های روی شانه که آنها را به آرنولد شبیه می کرد چه آتش ها سوزانده اند!
    چه پسرها به جان هم نیفتادند!
    چه رقیب ها برای هم پنجه بوکس و تیزی نکشیدند که حق نداری به اون مانتو مشکیه حتی نگاه کنی!
    هییییی روزگار!
    نوشته شده توسطه احسان محمدی


    http://s6.picofile.com/file/8249573900/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86.JPG

    http://s6.picofile.com/file/8249573900/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86.JPG


  • http://s6.picofile.com/file/8248172726/%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.jpg

    قدیما مادربزرگ بود و بچه هاش یه کرسی بود و نوه هاش گردسوز بود و دودهاش -شبهام آجیل بود و قصه هاش....

    http://s9.picofile.com/file/8281974734/photo1185696379024025995.jpg


    http://s6.picofile.com/file/8249573900/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86.JPG

    http://s6.picofile.com/file/8249573900/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86.JPG


  • http://s6.picofile.com/file/8248172726/%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.jpg

    دلت نشکنه پدربزرگ...
    نوه های این زمونه دیگه با نحود و کشمش خوشحال نمیشن
    http://s8.picofile.com/file/8281974692/photo1185696379024025994.jpg


    http://s6.picofile.com/file/8249573900/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86.JPG

    http://s6.picofile.com/file/8249573900/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86.JPG


  • http://s6.picofile.com/file/8248172726/%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.jpg

    http://s8.picofile.com/file/8280144118/photo1185696379024025972.jpg
    قدیـــــما لباسِ "رفاقـــــت"
    ، "معرفـــــت" بود

    اما جدیدا "منفعـــــت"
    جای"معرفـــــتو" گرفته..

    سلامتــــــــــی "رفقایـــــی که"

    که هنـــــــــوز لباس کُهنِشـــــون تـنـشونه..


    http://s6.picofile.com/file/8249573900/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86.JPG

    http://s6.picofile.com/file/8249573900/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86.JPG


  • http://s6.picofile.com/file/8248172726/%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.jpg

    « ﺣﻤﻮﻡ ﺭﻓﺘﻦ ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﺩﻫﻪ ٦٠ »

    ﺍﻭﻟﺶ می رﻓﺘﻴﻢ ﺗﻮ ﺣﻤﻮﻣﻲ ﻛﻪ ﻧﻪ ﺁﺏ ﺳﺮﺩﺵ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ آب ﮔﺮﻣﺶ ، ﻳﻬﻮ ﺁﺏ ﻣﻴﺸﺪ ٢٠ ﺩﺭﺟﻪ ﺯﻳﺮ ﺻﻔﺮ و ﻳﻪ ﻭﻗﺘﺎ ﻫﻢ ٧٠ ﺩﺭﺟﻪ ﺑﺎﻻﻱ ﺻﻔﺮ ...

    ﺑﻌﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﮔﺮﺍﻣﻲ ﺑﺎ ﺷﺎﻣﭙﻮ ﭘﺎﻭﻩ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻏﻲ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻴﺎﻓﺘﺎﺩ ﺭﻭ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻛﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﻱ ﻣﻐﺰمون ٤ ﺳﺎﻧﺖ ﺟﺎﺑﺠﺎ ﻣﻴﺸﺪ ، ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﺟﻴﻎ ﻭ ﺩﺍﺩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻳﻢ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ !!!!

    ﺑﺪﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﻮﺩ که ﺑﺎ ﻛﻴﺴﻪ ﻛﻠﻔﺖ ﻭ ﺿﺨﻴﻢ ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻮﺭ ﻣﻴﺎﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺟﻮﻧﻤﻮﻥ ، ﺧﺪﺍ ﺷﺎﻫﺪﻩ ٢ ﻻﻳﻪ ﺍﺯ ﭘﻮﺳﺘﻤﻮﻥ ﻛﻨﺪﻩ ﻣﻴﺸﺪ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺎﻣﺎﻧﻪ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﭼﺮﻛﻪ ﻭ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻴﺪﺍﺩ ...



    ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺍﻭﻥ ﻭﺳﻂ ﻳﻪ ﻛﺘﻜﻲ ﻫﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻳﻢ که چرا اینقدر وول می خوری؛ (اصلا وول نمی خوردیما، شدت فشار کیسه کشی ما رو اینور اونور می کشوند )

    ﺁﺥ ﺁﺥ ﻣﻮﻗﻊ ﺳﻨﮓ ﭘﺎ ﺯﺩﻥ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﻫﻴﭽﻲ ، ﺩﻗﻴﻘﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺳﻨﮓ ﭘﺎ ﺯﺩﻥ ٢ ﺳﺎﻧﺖ ﺍﺯ ﻗﺪمون ﻛﻮﺗﺎﻩ ﻣﻴﺸﺪ ...

    ﻭﻗﺘﻲ ﺣﻤﻮﻡ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﻴﺸﺪ ﻛﻠﻲ ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻨﻤﻮﻥ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ ﻭ ﻳﻪ ﻳﻘﻪ ﺍﺳﻜﻲ ﻫﻢ ﺭﻭﺵ ، ﺑﻌﺪﺵ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺧﺴﺘﮕﻲ ﻭ ﺩﺭﺩ ﺧﻮﺍﺑﻤﻮﻥ ﻣﻴﺒﺮﺩ 
    آخرش ﻫﻤﻪ ﻣﻴ ﮕﻔﺘﻦ : ﺁﺧﻲ ﻱ ﻱ ﻱ ﻱ ، ﻧﻴﮕﺎﺵ ﻛﻦ .. تمیز شد ، ﭼﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﻩ ﻩ ﻩ ﻩ

    نمی دونستن بیهوش شدیم ما ، می فهمین بیهوش

    ارسال شده توسط خانم آرزو حضرتی


    http://s6.picofile.com/file/8249573900/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86.JPG

    http://s6.picofile.com/file/8249573900/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86.JPG

*

عکس

جدیدترین یادداشت‌ها

  • سریال خاله سارا
    khalesara - خاله سارا دانلود سریال دهه هفتاد خاله سارا محصول شبکه یک سیما دانلود کنید
  • دانلود سریال امیرکبیر
    amirkabir - امیرکبیر دانلود سریال قدیمی امیر کبیر دانلود کنید
  • سریال آپارتمان
    apartman -سریال آپارتمان دانلود سریال قدیمی آپارتمان دانلود کنید
  • هوای تازه
    yekamoonvartar - هوای تازه دانلود سریال هوای تازه دانلود کنید
  • یکم اون ورتر
    yekamoonvartar - یکم اون ور تر دانلود سریال قدیمی یکم اون ورتر دانلود
  • عباس قلی خان دوم
    abbasgholikhand2 -عباس قلی خان دوم دانلود برنامه قدیمی عباس قلی خان دوم خاطره انگیز دانلود
  • گلچین موسیقی سنتی خانمها
    mosighi - هنرمندان زن گلچینی از صدای خانمهای هنرمند موسیقی سنتی دانلود کنید
  • مرضیه محبوب
    مرضیه محبوب کارگردان -طراح عروسک - عروسک گردان-طراح لباس - طراح ماکت و بازیگر بخش کودک صداو سیمای ایران می باشند. کلاه...
  • سعیده مصطفوی : بادبادک
    امروز جمعه از همون اول صبحی ,دلم.با من نساخت ,,,انگار دنیا رو روی سرم آوار کردند ,,به اطرافم نگاه می کنم ,,هیچ دلیل...
  • قدیما خونمون
    قدیما خونمون تا خونه بابابزرگم تقریبا فاصله ش زیاد بود همیشه با تاکسی میرفتیم اونجا ، بعضی اوقات که خیلی پسر خوبی بودم...
  • لیست کامل عناوین یادداشت‌ها

عکس

دسته بندی مطالب

بچه های دیروز

وبسایت نوستالژیک بچه های دیروز,دانلود کارتون و سریالهای خاطره انگیز دهه های 60/50/70 و ماقبل, گنجینه عکسهای تاریخی ایران

آمار بازدید

بازدیدکنندگان: 8247884

کتاب قدیمی