X
تبلیغات
رایتل

بچه های دیروز

سایت بچه های دیروز یک پایگاه نوستالژیک برای ایرانیان می باشد. که خدماتی همچون فیلم و کارتون های قدیمی ، کتاب های درسی قدیمی ، تصاویر نوستالژیک ، عکسهای قدیمی ایران قبل از انقلاب در دوره های پهلوی وقاجار را در اختیار ایرانیان و علاقمندان قرار می دهد

آگهی آگهی

نمیدونم بچه که بودیم دلمون پاک کتر بود چی بودشو نمیدونم


نمیدونم بچه که بودیم دلمون پاک کتر بود چی بودشو نمیدونم .اما حتی حیوانات و دیگر مخلوقات خداوند رابطه بهتری با ما داشتند.
دوست داشتیم با حیوانات آشنا بشیم بهشون غذا بدیم حتی تو همون حال کودکب دوست داشتیم داشته باشیمشون باهاشون حرف بزنیم بزرگشون کنیم همراهمون باشند.

http://s8.picofile.com/file/8299394076/%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DA%98%DB%8C.JPG

اون زمان خونه ها اکثرا ویلایی بود. اسمان خراشها و اپارتمان ها و زندگی زنبوری هنوز مد نشده بود.واقعا واقعا چهار دیواری ها اختیاری بودند.

هر خونه ای یک حیاط داشت داخل حیاط هم معمولا درخت یا درختانی بود.که نمیدونم چرا تو خیلی از خاطرات بچه های دیروز همیشه اسم درخت توت در میان بود.نوع ساختمان و مصالح اون هم بی تاثیر در جمع شدن و پناه گرفتن جانورا و مخصوصا پرنده نبود. فصل بهار پرستو ها بر میگشتند و گوشه ای از سقف یا سوراخ سمبه های دیوار خونه لانه میساختند.گنجشکها هم همینطور.
گاهی زیر درخت یا کنارهای سقف خونه ها متوجه یه چیزی مثل همین تصویر میشدیم نمیدونم تصویر بالا مربوط به چه پرنده ای هست اما بچه گنجشکها زیاد از لانه میفتادند بیرون.متاسفانه بسیاریشونم می مردند و خوراک مورچه و .... می شدند.اونهایی که به هر تقدیر زنده می موندند. از پدر بررگ یاد گرفته بودیم چطور برداریم و با استفاده از پله بلند انتهای حیاط بگذاریم تو لونشون و چقدر خوشحال میشدیم.پرنده ها که بزرگتر میشدند شیطون تر میشدند و زود میفتادند پایین و ما همین کارو تکرار میکردیم بچه گنجشکهارو بیشتر دوست داشتیم وقتی به اندازه ای مثل تصویر زیر می رسیدند.و کنار نوکشون زرد میشد و بچه بودند. بیشتر از لانه خارج میشدند و راه برگشتی هم نداشتند گنج مادر هم کلی سرو صدا میکرد نمیتونست برش داره ببره داخل لانه چون بزرگ بود.و ما که نزدیکتر میشدیم سرو صدای مادر گنجشکه بیشتر میشد میرفت میامد. معلوم نبود لونش رو کدام یک از شاحه هاست برش میداشتیم میبردیم رو همون شاخه ای که مادر گنجشکه بیشتر اونجا میرفت و میامد و یک جا امن که نیفته ولش میکردیم و مادر گنجشکه کمکش میکرد شاخه به شاخه به شاخه و لانه خودسون برسه و از چنگ گربه نجات پیدا کنه.
گاهیم تو کوچه همین گنجشکارو پیدا میکردیم اما خبری نه از مادر گنجشکه بود نه لونه میاوردیم پیش خودمون اما چیزی نمیخورد و متاسفانه از بین میرفت.
اون موقع ها بچه گربه ها هم زیاد ازما بچه ها نمی ترسیدن میومدن و با هاشون بازی میکردیم و و خدا میدونه چقدر دوستشون داشتیم.

http://s9.picofile.com/file/8299394084/%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DA%98%DB%8C%DA%A9.JPG

خیلی از ما اینطور بودیم شاید شما اینطور نبودین اما خیلیامون هرچند بزرگتر شدیم دلمون سنگتر شد. حتی به یک بچه گربه هم رحم نمیکنیم و با چوب و سنگ و لنگه دمپایی میفتیم دنبالشون.گاهی یادمون میره موجوداتی که اطرافمون هستندمخلوق خداوند هستند جان دارند. درد میکشند.اگر خدمتی به خلق خدا نمیکنیم بهش ضرر نرسونیم.کجاست اون دل پاک کودکیمون. اگر بخدا اعتقادی داریم برای مخلوق اون خدا و ساخته دستش احترام بگذاریم. چون حق زندگی و جان شیرین بهشون داده

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

سادگی بچه های دیروز


گوشه ی چادر مادرم را گرفته بودم التماس می کردم
و
می گریستم که مادر جان، من مدرسه را دوست ندارم بگذار کنار خودت در خانه بمانم
مادرم با ان لحن مهربانانه اش می گفت:
پسرم اینجا سواد یاد می گیری،بعدها برای خودت کسی میشوی
بعد مرا تا داخل کلاس همراهی کرد
و
رفت
روز سختی بود اما کم کم به مدرسه عادت کردیم
ان روزها بیماری سل یک بیماری رایج و همگانی شده بود و تمام دانش اموزان برای تست سلامت به یک کلینک معرفی می شدند
ما هم به یک کلینگ در خیابان شهدا معرفی شدیم برای رادیولژی و گرفتن عکس سینه
ان روزها کسی نمی دانست که رادیولژی یعنی چه؟! همه می گفتند عکسبرداری
و
من هم فکر می کردم جایی شبیه عکاسی است و برای گرفتن عکس می رویم
ان شب تا صبح از خوشحالی نخوابیدم صبح زود بلند شدم و موهایم را شانه زدم تا عکسم قشنگ بیفتد
و
بعد با ان اتوبوس های دو طبقه به سمت کلینیک مورد نظر حرکت کردیم
نوبتمان که شد، دکتر صدایمان زد و من را داخل یک اتاق تاریک و سپس یک دستگاه طویل عرض کردند بعد از چند لحظه بیرون امدم
و
من تا مدت های زیادی سراغ عکس های ان روز را از مادرم می گرفتم
مادرم هم با لبخندی می گفت:عکس ها را تحویل مدیر مدرسه تان دادم
سالها گذشت،شاید هم سال آخر دبیرستان بودم که تازه فهمیدم ان عکسبرداری بوده نه عکاسی
و....
دلم برای ان سادگی های قدیمی تنگ شده است
سادگی هایی که این روزها بچه های کوچک هم انها را فول فولند

ارسال شده توسط محمد سابوته

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

سعیده مصطفوی : کلاس

دیروز صبح اومدم در کلاس رو باز کنم ,,,بچه ها ساکت شده بودند و میشد درو باز کرد ,,اتفاقی چشمم به یکی از همکاران ریاضی افتاد که به نظر خودم همیشه خیلی جدی به نظر می رسیدند که در حال صحبت کردن با یکی از شاگردای کلاس بغلی که از جمله خیلی محبوب و درس خون و محجوب بود افتاد ,,,شاگردم سرشو پایین انداخته بود و در یک آن من فکر کردم که شاید تکلیف انجام نداده یا هر چی و معلم اونو ماخذه کرده ,, وقتی زنگ خورد توی پله های طبقه سوم دیدمش ,,,ازش پرسیدم فاطمه جان طوری شده ,اتفاقی افتاده ,دم در کلاس دیدمت نگران شدم ,,,گفت نه خانم ,,من ناراحت بودم و مشکلی داشتم و خانم ریاضی در حال کمک به من بود ,,,,در یک لحظه از قضاوت خودم که همیشه چون خانم ریاضی خیلی جدی به نظر میرسید شرمنده شدم ,,,و به همکارم و قلب دلسوز رئوفی که پشت اون چهره جدی داشت افتخار کردم ,,,کلا بچه های حالا نسبت به زمان ما شانس زیادی دارند ,,معلماشون فقط معلم نیستند ,,دلسوزشونم هستند ,,,البته تک و توکی در جاهای دور می بینیم که تنبیه و خشونت البته موردی,داریم که باعث تاسفه اما موارد زیادی هم داریم که معلم جوون بچه ها رو نجات داده یا خودش در آتش سوخته یا خودش زیر آوار مونده و فوت شده و یا طلاهای همسرشو فروخته و به دانش آموز بیمارش کمک کرده ,,نه اینکه زمان ما فداکلری نبود ,,چرا بود ,,عمیقشم بود اما نمی دونم تا همین چند وقت پیشا چرا بعضی معلما فکر می کردند که گربه رو باید دم حجله بکشند که شاگردا پررو نشن ,,,یادمه کلاس دوم بودم ,,درس برگ ریزان ,,اگه یادتون باشه صفحه اولش یک عکس درخت بود سمت چپ صفحه با برگ های نارنجی ,و دو یا سه صفحه ی پر و بی عکس دیگه م داشت ,,معلم عصبانی شد از یک شاگرد ,,همه رو جریمه کرد ,,هفت بار رو نویسی ,,مثل الان که نبود ,,,که کتابای درسی , کتاب کار داره اکثرا و نیاز به دفتر و رونویسی نداره ,,باید مثلا چند ریاضی می نوشتی ,علوم داشتی و ,,,و ,,,مثلا یک بیست و پنج صدم غلط دیکته یک بار رونویسی ,,دو تا بیست و پنج صدم دوبار ,,,و ,,,,

خلاصه سرتون رو درد نیارم ,,کلی تکلیف داشتیم ,,,وقتی رفتم خونه جلوی همه گریه و زاری و ناله داشتم تا شاید دو تا برادر بزرگ ترم هر کدوم دو سه باریشون رو بنویسه ,,یکیشون نوشت و کمک کرد اما اون یکی که فاصله سنیش با من کمتر بود گفت امکان نداره ,,بنویس جونت در آد تا دیگه منو اذیت نکنی ,,,خلاصه آقاجونم خدا بیامرز هم مساعدت کردند و این تکلیف نوشته شد ,,روز بعد چشمتون روز بد نبینه ,,دو سه نفر ننوشته بودند ,,معلم دستور داد ناظم بیاد ,,ناظم با خط کش بلندش اومد و معلم چغلی همه مون رو کرد و رحم نکرد ,,,من شاگرد ول بودم نمره هام عالی بود ,,,به منم رحم نکرد ,,ناظم اومد با خط کش افتاد به جوون بچه ها ,,حتی بیرونم نکشید ,,توی نیمکت های سه نفری اون موقع ها می نشستیم ,,به هر کی و هر جوری که خورد ,,جاتون خالی من که از کلاس فرار کردم و رفتم خونه ,,توی مهد کودکم سابقه فرار و رفتن خونه رو داشتم ,,پدرم رییس انجمن اولیا بود ,,فردا منو برد و خلاصه ختم به خیر شد اما خاطره اون روز وحشتناک هیچ وقت یادم نرفت ,و داداشم تا مدتهای زیادی ادای گریه های من و فرارمو در می آورد و مسخره م می کرد ,,,معلمای خوبی هم داشتم ,,معلمای نازنینی که یاد و خاطره شون همیشه با منه,ولی از اولین روز خدمتم دو تا قول بخودم دادم ,,یکی این که تکلیف شاگرد درس خون رو تا حد ممکن کم کنم ,,,تا تشویق شه ,,دوما این که با شاگردام دوست باشم

ارسال شده توسط سعیده مصطفوی


http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

لی لی بازی

یادش بخیر...
میای بازی کنیم؟؟

بازی قدیمی لی لی
خاله بازی کن به رسم کودکی...
با همان چادر نماز پولکی...
طعم چای و قوری گلدارمان!
لحظه های ناب بی تکرارمان!
غصه هرگز فرصت جولان نداشت!
خنده های کودکی پایان نداشت!
هرکسی رنگ خودش، بی شیله بود!
ثروت هر بچه قدری تیله بود!
ای شریک نان و گردو و پنیر !
همکلاسی! باز دستم را بگیر!
مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست!
آن دل نازت برایم تنگ نیست؟؟
ارسال شده توسط میلاد اسماعیلی

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

عصرای جمعه


عصرای جمعه عجیب منو میبره به حال هوای کودکیم ,,شاید چون از صبح تند تند کاراتو برای صبح شنبه انجام دادی و حالا یک وقت داری برای نفس کشیدن و فکر کردن ,,توی یک کانالی عکس لی لی بازی رو دیدم ,,,وااای ,,,چه قدر ما خوشبخت و کم توقع بودیم ,,چشممون دنبال گیم و پلی استیشن نمیدونم شماره چندو و کامپیوتر و ,,نبود ,,تازه طفلکا همیشه هم بی حوصله ,,,تا یک ذره وقت داشتیم بدو می پریدیم توی حیاط خونه یا مدرسه ,,,شروع می کردیم به لی لی بازی یا وسطی ,,اون موقع ها سهم ما از زمین زیاد بود ,,مثل بچه های طفلکی الان نبودیم ,,من حتی یادمه مدرسه م علاوه بر یک حیاط بزرگ ,یک حیاط کوچیک هم پشت کلاس ها داشت که پر از الاکلنگ و تاب و سرسره بود ,,,یعنی برای خودش مثل یک پارک کوچیک بود ,,,برای الاکلنگ همیشه می خواستیم با کسی یار باشیم که از ما سنگین تر نباشه و یهو الاکلنگ بمونه بالا و ما دست و پا بزنیم ,,هر چند که از این شیطنت ها هم می کردیم ,,,وقتی می خواستیم کسی رو اذیت کنیم یهو وقتی بالای الاکلنگ بود ما هم میومدیم می نشستیم توی اون یکی کفه تا سنگین بشه و اون طفلک اون بالا بمونه و دست و پا بزنه ,,یا وقتی ما داشتیم از سرسره سر می خوردیم پایین اون بدو میومد پشت سرمون سر می خورد تا محکم بخوره به ما و تلافی کنه ,,,زمین مدرسه که جای خالی نداشت ,,مرتب در حال خط کشیدن و لی لی کردن بودیم ,,,اگه یک طناب داشتیم باهاش شمع و گل پروانه بازی می کردیم تا نفری که وسطه بسوزه بعد نوبت اون یکی بشه ,,,این که ما رو نسل,سوخته می دونند حرصم می گیره ,,ما صاحب بهترین بازیای روی زمین بودیم ,با کودکی خودمون بزرگ شدیم ,,,تا جایی که حتی پسرایی هم که تابستونا برای کار می رفتند, ایام مدرسه مال خودشون بودند ,,,,مرتب توی کوچه ها دروازه میزاشتند و با توپ پلاستیکی فوتبال بازی می کردند ,,چه برسه به اونایی که کار نمی کردند ,,,حالا رو نبین که تو خونه ت نشستی وسط این همه وسایل و تکنولوژی و فناوری و ,,,,اما بازم استرس می کشدت ,,,ما نسل بازیهایی بودیم که به ما نفس عمیق ,,هوای پاک ,,شور و شر کودکانه ,,داد و فریاد های بی دغدغه و دوستی های صادقانه میداد ,,,

سعیده مصطفوی

ارسال شده توسط سعیده مصطفوی


http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

گوشه چادر مادرم


گوشه ی چادر مادرم را می‌گرفتم
باهم می‌رفتیم مخابرات نبش کوچه ششم
می‌گفتند مخابرات!
اما اسمش اصلا مخابرات نبود که
همیشه‌ی خدا هم شلوغ بود
نوبت می‌گرفتیم و می‌نشستیم
بعد از چند دقیقه صدا می‌زدند و می‌گفتند خانم فلانی کابین شماره‌ی سه
یک اتاقک چوبی نیم در نیم،
یک تلفن قدیمی و کثیف روی دیوار
و بوی عرق نفر قبلی
اما چه ذوقی داشتیم
تقریبا هر دو روز یک بار می‌آمدیم تلفن می‌زدیم و چند دقیقه‌ای با پدربزرگ و مادربزرگم حرف میزدیم.
محل ما سیمکشی تلفن نداشت که
آنها هم که داشتند وضعشان تقریبا همین بود.
حرف زیاد داشتیم
اما مجبور بودیم زود قطع کنیم
قطع نمی‌کردیم خودش قطع می‌شد
ارتباط ها کم بود،
اما با جان و دل
با ذوق و شوق.
حرف ها هیچوقت تکراری نمی‌شد
همه برای هم وقت داشتند
هیچکس تیک دوم تلفنش را برنمی‌داشت
که مثلا صدایت را هنوز نشنیده ام!
هیچکس حرف هایش را ادیت نمی‌کرد
دوستت‌دارم هایش را پاک نمی‌کرد جایش نقطه بگذارد
وقتی می‌گفت دلم برایت تنگ شده،
شک نداشت که می‌گفت
صدا را که نمی‌شد پاک کرد،
می‌رسید.
گروه هم نداشتیم
اما هروقت تلفن می‌زدیم حتما یکی بود که آنلاین باشد و جوابمان را بدهد.
آن روزها
یک مخابراتِ نبش کوچه‌ی ششم بود و یک دنیا عشق
که همه را از سیم‌های تلفنش رد می‌کردیم
اما امروز
یک دنیا وسیله‌ی ارتباطی‌
که یک "دلم برایت تنگ شده" از امواجشان رد نمی‌شود
اگر هم رد شود، می‌شود پاکش کرد
می‌ترسم در بروز رسانی بعدی
همدیگر را هم بتوانیم پاک کنیم
مادربزرگ هم که چت بلد نیست
راستی

چادر مادرم...

ارسال شده توسط محمد سابوته از ایلام

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

مادربزرگم


مادربزرگم زنی مهربان و دوست داشتنی ایست.آه ...خاطرات زیادی درکنارش داشتم.
گویی ذهنم پر از انبوه خاطرات است.
خاطرات تلخ و شیرین کودکی.! از اتاق ساده ی قدیمی اش گرفته تا قصه هایی که شب ها برایم تعریف میکرد.
از کودکی کنارش بودم.در خانه اش بزرگ شدم.یادم می آید آن روزها مادرم وقت کافی برایم نداشت.هرکسی درگیر کارخودش بود.نه کسی با من بازی میکرد و نه...بگذریم.
درست در آن روزها مادربزرگ مهربانم بود که مرا با جان و دل بزرگ میکرد.برایم وقت میگذاشت.مرا به گردش میبرد و برایم شعر میخواند.بیشتر اوقات با خاله ی کوچکم و تنها دختر دایی ام بازی میکردم.در واقع بهتر است بگویم که آنها تنها هم بازی کودکی ام بودند.روزها با گوسفندان و جوجه اردک و مرغ و خروس های مادربزرگم بازی میکردم.با وجود اینکه از آن ها میترسیدم اما دوستشان نیز داشتم.
عصرها نزدیک غروب همراه مادربزرگ به باغ میرفتیم.و در آن سبزی می کاشتیم.آن روزها خانه ی آنها باغ بزرگ و سرسبزی داشت.خانه شان به سبک قدیم ساخته شده بود.اما در عین حال باصفا و دوست داشتنی.
من گاهی او را ( بی بی ) و یا ( دادا ) صدا میزدم.وقتی به شهر خودم برمیگشتم صبح ها و عصرها جلوی درخانمان می نشستم.مدام سرک می کشیدم.تا شاید بی بی را از دور ببینم که از خیابان وارد کوچمان میشود.وقتی می آمد دوان دوان به سمتش میرفتم.چمدانش را از دستش میگرفتم .مرا در آغوش میگرفت و محکم میبوسید.
چمدان مادربزرگ هیچگاه سنگین نبود.به خاطرهمین بودکه میتوانستم به راحتی بلندش کنم.گاهی دست درجیب لباس پارچه ایه بلندش میکرد ویک دویست ریالی به من میداد.من هم باسرعت تمام به بقالی سرکوچمان میرفتم ویخمک ویا آلوچه میگرفتم.
درآخربعد ازچند روز که خانمان میماند وعزم رفتن میکرد.من هم شال وکلاه میکردم وهمراهش میرفتم.اگرهم ازخانمان میرفت ومن راهمراهش نمیبرد،اشکم درمی آمد،باهمه قهرمیکردم.به خصوص پدرومادرم که میدانستم مقصراصلی آنها هستند.حتی گاهی میشد که تاچند روز حوصله ی هیچ کس رانداشتم.
هی....
یاد باد دوران کودکی.
مریم حیاتی
ارسال شده : مریم از خوزستان

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

سعیده مصطفوی : بادبادک

امروز جمعه از همون اول صبحی ,دلم.با من نساخت ,,,انگار دنیا رو روی سرم آوار کردند ,,به اطرافم نگاه می کنم ,,هیچ دلیل خاصی هم نداره ,,من یا هر آدمی گاهی با خودمون نمیسازیم ,,انگاربا خودمون سر جنگ داریم ,,صبح پاشدم ,,چای صبحونه آماده کردم ,,برای پرنده ها توی بالکن غذا ریختم و دور شدم تا بیان دونه هاشون رو بخورند و سرمو به روز مره گی ها گرم کردم ,,,فایده نداشت که نداشت ,,تلویزیون رو روشن کردم ,دنبال یه معجزه بودم انگار ,,دلم می خواست الان بابا لنگ دراز داشته باشه و وقتی صدای جیغ جیغ های جودی رو بشنوم به حال و هوای کودکیم برم اما همه کانال از روز من تکراری تر و نچسب تر بودند ,,کنار پنجره نشستم و به حیاط نگاه کردم ,و پرواز پرندگان منو بفکر فرو برد ,جالبه من وقتی دلگیرم.به کوله بار پر بار کودکیم دستبرد میزنم و خاطراتش حالمو بهتر می کنه ,,,نمی دونم چرا یاد بادبادک بازی مون افتادم ,,بادبادک بازی ما حکایت مفصلی داشت ,,مثل الان نیست که بری پارک پردیسان صد تومن بدی یه بادبادک شیک و شکل دار و رنگ و روغنی برای بچه ت بخری ,,که البته ظاهر زیبا و فریباش امثال منو اصلا فریب نمیده ,,بادبادک زمان ما دست ساز بود ,,خودمون می ساختیم ,,,یادمه برادرم پنج سال از من بزرگتر بود ,,اون بادبادک های خیلی خوبی می ساخت ,,خیلی اوج می گرفت ,,من از اون بادبادک ساختن رو یاد گرفتم ,,,وقتی آخرین امتحان پایان سالمون رو میدادیم همه مون می دونستیم چی بر سر برگه های باقی مانده دفترمون میاد ,,بدو می رفتیم خونه ,,بدون حتی تلف کردن لحظه ای می پریدیم مغازه لوازم التحریر سر کوچه که همه چی داشت ,,من یه برگه از این کاغذای الگوی خیاطی که هنوزم اسمشو بلد نیستم می خریدم با دو تا چوب حصیری ,و چسب ,,بعد میومدم برگه های سفید دفترمو می کندم و با قیچی برش می دادم تا نوارای باریکی ازش در بیاد ,,بعد دو سر نوارو بهم چسب میزدم تا حلقه بشین و بعد نوار بعدی رو از حلقه رد می کردم و دو سرشو چسب میزدم ,,بین هر چند تا حلقه یه حلقه هم با کاغذرنگی می نداختم تا خوشگل بشه ,اون قدر به این کار ادامه میدادیم تا یه نوار حلقه ای بلند با ده ها حلقه کوچیک ساخته میشد ,بعد چوبارو ضربدری روی کاغذ الگو که به شکل لوزی بریده بودمش می چسبوندم و حلقه بلند کاغذی رو نیمدایره به تهش نصب می کردم ,,یدونه هم از حلقه های تو در تو و بلند رو وسط اون نیمدایره به لوزی اصلی می چسبوندم ,,روی کاغذم با ماژیک شکل چشم و ابرو می کشیدم ,,,بعد که آماده میشد انگار دنیارو به من میدادند ,,,,یه گلوله نخ می خریدمو به بادبادک وصل می کردم تا بفرستمش توی هوا و خدا خدا می کردم کمی باد باشه تا بادبادکم خوب پرواز کنه و اوج بگیره و ما بدویم و جیغ بزنیم و شادی کنیم,,,,,من هیچ وقت نتونستم مثل داداشم بادبادک هوا کنم,,آخه اون اجازه داشت بره بیرون و با دوستاش میرفتن یک فضای خالی و اون قدر بادبادکاشون اوج می گرفت که من توی حیاط خونه بر فراز آسمون صد ها بار بلندتر از نوک درخت کاج قدیمی ,,میدیدمشون که مسابقه اوج گیری داشتن ,,اما بازم همون بادکنک خودمو توی حیاط دوست داشتم ,,ساده و بی آلایش مثل تموم کودکی پر خاطره قشنگمون ,نه دلمون.می گرفت ,,نه جمعه و تعطیلی روی دلمون آوار بود ,پر از خنده و جیغ و داد و بیداد و بدو بدو ,عجیبه,چه قدر خاطرات ما زیبا بودند که الانم حال دلمون رو خوب می کنند و جور این روزا رو هم می کشند ,,بی اختیار به اون روزا رفتم و خندیدم ,,,,,,پسر کوچیکم اومد پیشم نشست و می گه ,چی شده مامان جووون ,,,به چی می خندی و من یکدفعه متوجه تاثیر اعجاب انگیز خاطره های خوب بر حال و هوای بد امروزم شدم ,,,با خوشحالی بغلش می کنم تا براش خاطره بادبادک های کودکی خودمون رو تعریف کنم,,,نه اینایی که براش از پردیسان میخریم ,,,

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

قدیما خونمون


قدیما خونمون تا خونه بابابزرگم تقریبا فاصله ش زیاد بود
همیشه با تاکسی میرفتیم اونجا ، بعضی اوقات که خیلی پسر خوبی بودم مامان به عنوان جایزه اجازه میداد که کل مسیر رو با دوچرخه قرمزم بیام
و خودشم با مهربونی زیادش پیاده پا به پام میومد
بین این مسیری که میرفتیم یه خیابون تختی بود که شیب نسبتا تندی داشت ..
تازه دوچرخه سواری رو یاد گرفته بودم ، هنوز با اون دو تا کمکاش راه می رفتم
یه روز تو راه برگشت ، تو شیب اون خیابون تصمیم گرفتم از دوچرخه ام پیاده نشم و سواره ردش کنم
چند لحظه بعد از حرکت شیب خیابون دوچرخه م رو گرفت و ترس هم منو ،
یادمه که هیچ کاری نمیکردم و فقط داد میزدم
سرعتم زیاد نبود اما برای ترسیدن یه بچه هفت ساله اون مقدار سرعت کاملا کافی بود
یه چند متری که رفتم جلوتر چشمامو بستم و خودمو تسلیم کردم .
تا حالا تسلیم شدین ؟
بعد از چند ثانیه یهو همه چی ثابت شد
چشمامو باز کردم دیدم یه مرد واستاده وسط دوچرخه م و فرمونم رو دو دستی گرفته و نگه ام داشته
نگاش کردم ، نگاش یادمه
یه لبخند بهم زد و گفت :
پسر بعد ها شیب های تند تر از این تو مسیر زندگیت وجود داره ، سرعت تو هم بیشتر از اینا میشه
با چشم بسته نمیتونی ردشون کنی
نترس ، چشمات رو همیشه باز نگه دار ، شاید اون روز دیگه کسی مثه من نباشه
که نگه ت داره

و اونجاست که فقط خودت میمونی و خودت
سال های زیادی گذشته ، اما اگه الان داری اینو میخونی
خواستم بگم که الان به اونجاییش رسیدم که خودمم و خودم

همین


سحر- انجمن روانشناسی و مشاوره گوگل

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

سعیده مصطفوی : برف اول مال کلاغاست

امروز جمعه,,صبح خیلی زود بود که ,,سرمو از زیر پتوم آوردم بیرون ,,هوا بد جور سرد بود ,, بیرون پنجره رو نگاه کردم ,,اول فکر می کردم برف اومده ,,ولی دیدم خبری نیس ,,دورتر رو نگاه کردم ,,روی قله کوه ها پر برف بود ,,آقاجونم خدا بیامرز می گفتند وقتی قله ها سفید میشن سوز و سرماش مال اطرافه ,,,جمعه ها انگار جزیی از خاطرات کودکی من شدن ,,حال حساب نمیشن ,,یاد اون روزهایی افتادم که سرما میزد و برف شدید میومد ,,صبح که چشمتو باز می کردی اولش ذوق زده میشدی اما بعد مردد,مردد میشدی که پتو و اتاق گرمو ولش کنی و بری خودتو بندازی توی حیاط یا بمونی روز بیاد بالاتر و هوا بهتر بشه ,,بعد بری ,,که البته دومی پیروز میشد و پتو رو تا ته می کشیدیم روی سرمون و فقط یه جفت چشم بیرون میموند که با ذوق و شوق بیرونو نگاه می کرد ,,تا ببینه کی میشه بری بیرون و برف بازی کنی و در همون حال در حال نقشه کشیدن بودی که برای چشم و ابروی آدم برفیت چی بزاری ,,من علاقه زیادی به خوردن برف داشتم اما مامانم اجازه نمیداد و می گفت برف اول مال کلاغاست و من با تصورات کودکانه خودم کلاغ رو در حال خوردن برف تصور می کردم که مادرم به بهت و حیرت من خندش می گرفت ,,بعدها که بزرگتر شدم برام توضیح داد که این یک اصطلاحه و منظورش اینه که وقتی برای اولین بار برف میاد تموم الودگی های هوا رو جذب خودش می کنه تا هوا تمیز بشه ,,,سرمو می برم زیر پتو و چشمام می مونه بیرون و یاد کودکیم ,اونقدر هوا امروز آلوده ست که همین صبح.سحری برف های قله به جای سفید کرم قهوه ای دیده میشه ,,فکر نکنم چند تا برفم بتونه این آلودگی عظیم رو تمیز کنه ,,,ما با بزرگ شدنمون خیلی چیزا برامون خاطره شد,,یکیش همین هوای تمیز که وقتی برف میومد روی نوک قله ها می نشست آبی زیبای آسمون و دامنه کوه و تمیزی هوا مثل یک تابلوی سحرانگیز نقاشی بود که بدون اغراق کلمه سبحان ا,,,,,رو بر زبون بزرگترا جاری می کرد ,

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

تمامی حقوق مطالب سایت متعلق بچه های دیروز می باشد.
طراحی و اجرا:سایت ستاپ