X
تبلیغات
رایتل

تبلیغات

تبلیغات

بچه های دیروز

وبسایت نوستالژیک بچه های دیروز,دانلود کارتون و سریالهای خاطره انگیز دهه های 60/50/70 و ماقبل, گنجینه عکسهای تاریخی ایران

کارتون های بعد و قبل انقلاب

ورزشکاران قدیمی

پولهای قدیمی

مجریان قدیمی

تبلیغات قدیمی

ترول قدیمی

عکس از جشن های 2500ساله

عروسی های قدیمی

دیروز صبح اومدم در کلاس رو باز کنم ,,,بچه ها ساکت شده بودند و میشد درو باز کرد ,,اتفاقی چشمم به یکی از همکاران ریاضی افتاد که به نظر خودم همیشه خیلی جدی به نظر می رسیدند که در حال صحبت کردن با یکی از شاگردای کلاس بغلی که از جمله خیلی محبوب و درس خون و محجوب بود افتاد ,,,شاگردم سرشو پایین انداخته بود و در یک آن من فکر کردم که شاید تکلیف انجام نداده یا هر چی و معلم اونو ماخذه کرده ,, وقتی زنگ خورد توی پله های طبقه سوم دیدمش ,,,ازش پرسیدم فاطمه جان طوری شده ,اتفاقی افتاده ,دم در کلاس دیدمت نگران شدم ,,,گفت نه خانم ,,من ناراحت بودم و مشکلی داشتم و خانم ریاضی در حال کمک به من بود ,,,,در یک لحظه از قضاوت خودم که همیشه چون خانم ریاضی خیلی جدی به نظر میرسید شرمنده شدم ,,,و به همکارم و قلب دلسوز رئوفی که پشت اون چهره جدی داشت افتخار کردم ,,,کلا بچه های حالا نسبت به زمان ما شانس زیادی دارند ,,معلماشون فقط معلم نیستند ,,دلسوزشونم هستند ,,,البته تک و توکی در جاهای دور می بینیم که تنبیه و خشونت البته موردی,داریم که باعث تاسفه اما موارد زیادی هم داریم که معلم جوون بچه ها رو نجات داده یا خودش در آتش سوخته یا خودش زیر آوار مونده و فوت شده و یا طلاهای همسرشو فروخته و به دانش آموز بیمارش کمک کرده ,,نه اینکه زمان ما فداکلری نبود ,,چرا بود ,,عمیقشم بود اما نمی دونم تا همین چند وقت پیشا چرا بعضی معلما فکر می کردند که گربه رو باید دم حجله بکشند که شاگردا پررو نشن ,,,یادمه کلاس دوم بودم ,,درس برگ ریزان ,,اگه یادتون باشه صفحه اولش یک عکس درخت بود سمت چپ صفحه با برگ های نارنجی ,و دو یا سه صفحه ی پر و بی عکس دیگه م داشت ,,معلم عصبانی شد از یک شاگرد ,,همه رو جریمه کرد ,,هفت بار رو نویسی ,,مثل الان که نبود ,,,که کتابای درسی , کتاب کار داره اکثرا و نیاز به دفتر و رونویسی نداره ,,باید مثلا چند ریاضی می نوشتی ,علوم داشتی و ,,,و ,,,مثلا یک بیست و پنج صدم غلط دیکته یک بار رونویسی ,,دو تا بیست و پنج صدم دوبار ,,,و ,,,,

خلاصه سرتون رو درد نیارم ,,کلی تکلیف داشتیم ,,,وقتی رفتم خونه جلوی همه گریه و زاری و ناله داشتم تا شاید دو تا برادر بزرگ ترم هر کدوم دو سه باریشون رو بنویسه ,,یکیشون نوشت و کمک کرد اما اون یکی که فاصله سنیش با من کمتر بود گفت امکان نداره ,,بنویس جونت در آد تا دیگه منو اذیت نکنی ,,,خلاصه آقاجونم خدا بیامرز هم مساعدت کردند و این تکلیف نوشته شد ,,روز بعد چشمتون روز بد نبینه ,,دو سه نفر ننوشته بودند ,,معلم دستور داد ناظم بیاد ,,ناظم با خط کش بلندش اومد و معلم چغلی همه مون رو کرد و رحم نکرد ,,,من شاگرد ول بودم نمره هام عالی بود ,,,به منم رحم نکرد ,,ناظم اومد با خط کش افتاد به جوون بچه ها ,,حتی بیرونم نکشید ,,توی نیمکت های سه نفری اون موقع ها می نشستیم ,,به هر کی و هر جوری که خورد ,,جاتون خالی من که از کلاس فرار کردم و رفتم خونه ,,توی مهد کودکم سابقه فرار و رفتن خونه رو داشتم ,,پدرم رییس انجمن اولیا بود ,,فردا منو برد و خلاصه ختم به خیر شد اما خاطره اون روز وحشتناک هیچ وقت یادم نرفت ,و داداشم تا مدتهای زیادی ادای گریه های من و فرارمو در می آورد و مسخره م می کرد ,,,معلمای خوبی هم داشتم ,,معلمای نازنینی که یاد و خاطره شون همیشه با منه,ولی از اولین روز خدمتم دو تا قول بخودم دادم ,,یکی این که تکلیف شاگرد درس خون رو تا حد ممکن کم کنم ,,,تا تشویق شه ,,دوما این که با شاگردام دوست باشم

ارسال شده توسط سعیده مصطفوی



یادش بخیر...
میای بازی کنیم؟؟

بازی قدیمی لی لی
خاله بازی کن به رسم کودکی...
با همان چادر نماز پولکی...
طعم چای و قوری گلدارمان!
لحظه های ناب بی تکرارمان!
غصه هرگز فرصت جولان نداشت!
خنده های کودکی پایان نداشت!
هرکسی رنگ خودش، بی شیله بود!
ثروت هر بچه قدری تیله بود!
ای شریک نان و گردو و پنیر !
همکلاسی! باز دستم را بگیر!
مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست!
آن دل نازت برایم تنگ نیست؟؟
ارسال شده توسط میلاد اسماعیلی



عصرای جمعه عجیب منو میبره به حال هوای کودکیم ,,شاید چون از صبح تند تند کاراتو برای صبح شنبه انجام دادی و حالا یک وقت داری برای نفس کشیدن و فکر کردن ,,توی یک کانالی عکس لی لی بازی رو دیدم ,,,وااای ,,,چه قدر ما خوشبخت و کم توقع بودیم ,,چشممون دنبال گیم و پلی استیشن نمیدونم شماره چندو و کامپیوتر و ,,نبود ,,تازه طفلکا همیشه هم بی حوصله ,,,تا یک ذره وقت داشتیم بدو می پریدیم توی حیاط خونه یا مدرسه ,,,شروع می کردیم به لی لی بازی یا وسطی ,,اون موقع ها سهم ما از زمین زیاد بود ,,مثل بچه های طفلکی الان نبودیم ,,من حتی یادمه مدرسه م علاوه بر یک حیاط بزرگ ,یک حیاط کوچیک هم پشت کلاس ها داشت که پر از الاکلنگ و تاب و سرسره بود ,,,یعنی برای خودش مثل یک پارک کوچیک بود ,,,برای الاکلنگ همیشه می خواستیم با کسی یار باشیم که از ما سنگین تر نباشه و یهو الاکلنگ بمونه بالا و ما دست و پا بزنیم ,,هر چند که از این شیطنت ها هم می کردیم ,,,وقتی می خواستیم کسی رو اذیت کنیم یهو وقتی بالای الاکلنگ بود ما هم میومدیم می نشستیم توی اون یکی کفه تا سنگین بشه و اون طفلک اون بالا بمونه و دست و پا بزنه ,,یا وقتی ما داشتیم از سرسره سر می خوردیم پایین اون بدو میومد پشت سرمون سر می خورد تا محکم بخوره به ما و تلافی کنه ,,,زمین مدرسه که جای خالی نداشت ,,مرتب در حال خط کشیدن و لی لی کردن بودیم ,,,اگه یک طناب داشتیم باهاش شمع و گل پروانه بازی می کردیم تا نفری که وسطه بسوزه بعد نوبت اون یکی بشه ,,,این که ما رو نسل,سوخته می دونند حرصم می گیره ,,ما صاحب بهترین بازیای روی زمین بودیم ,با کودکی خودمون بزرگ شدیم ,,,تا جایی که حتی پسرایی هم که تابستونا برای کار می رفتند, ایام مدرسه مال خودشون بودند ,,,,مرتب توی کوچه ها دروازه میزاشتند و با توپ پلاستیکی فوتبال بازی می کردند ,,چه برسه به اونایی که کار نمی کردند ,,,حالا رو نبین که تو خونه ت نشستی وسط این همه وسایل و تکنولوژی و فناوری و ,,,,اما بازم استرس می کشدت ,,,ما نسل بازیهایی بودیم که به ما نفس عمیق ,,هوای پاک ,,شور و شر کودکانه ,,داد و فریاد های بی دغدغه و دوستی های صادقانه میداد ,,,

سعیده مصطفوی

ارسال شده توسط سعیده مصطفوی




گوشه ی چادر مادرم را می‌گرفتم
باهم می‌رفتیم مخابرات نبش کوچه ششم
می‌گفتند مخابرات!
اما اسمش اصلا مخابرات نبود که
همیشه‌ی خدا هم شلوغ بود
نوبت می‌گرفتیم و می‌نشستیم
بعد از چند دقیقه صدا می‌زدند و می‌گفتند خانم فلانی کابین شماره‌ی سه
یک اتاقک چوبی نیم در نیم،
یک تلفن قدیمی و کثیف روی دیوار
و بوی عرق نفر قبلی
اما چه ذوقی داشتیم
تقریبا هر دو روز یک بار می‌آمدیم تلفن می‌زدیم و چند دقیقه‌ای با پدربزرگ و مادربزرگم حرف میزدیم.
محل ما سیمکشی تلفن نداشت که
آنها هم که داشتند وضعشان تقریبا همین بود.
حرف زیاد داشتیم
اما مجبور بودیم زود قطع کنیم
قطع نمی‌کردیم خودش قطع می‌شد
ارتباط ها کم بود،
اما با جان و دل
با ذوق و شوق.
حرف ها هیچوقت تکراری نمی‌شد
همه برای هم وقت داشتند
هیچکس تیک دوم تلفنش را برنمی‌داشت
که مثلا صدایت را هنوز نشنیده ام!
هیچکس حرف هایش را ادیت نمی‌کرد
دوستت‌دارم هایش را پاک نمی‌کرد جایش نقطه بگذارد
وقتی می‌گفت دلم برایت تنگ شده،
شک نداشت که می‌گفت
صدا را که نمی‌شد پاک کرد،
می‌رسید.
گروه هم نداشتیم
اما هروقت تلفن می‌زدیم حتما یکی بود که آنلاین باشد و جوابمان را بدهد.
آن روزها
یک مخابراتِ نبش کوچه‌ی ششم بود و یک دنیا عشق
که همه را از سیم‌های تلفنش رد می‌کردیم
اما امروز
یک دنیا وسیله‌ی ارتباطی‌
که یک "دلم برایت تنگ شده" از امواجشان رد نمی‌شود
اگر هم رد شود، می‌شود پاکش کرد
می‌ترسم در بروز رسانی بعدی
همدیگر را هم بتوانیم پاک کنیم
مادربزرگ هم که چت بلد نیست
راستی

چادر مادرم...

ارسال شده توسط محمد سابوته از ایلام



مادربزرگم زنی مهربان و دوست داشتنی ایست.آه ...خاطرات زیادی درکنارش داشتم.
گویی ذهنم پر از انبوه خاطرات است.
خاطرات تلخ و شیرین کودکی.! از اتاق ساده ی قدیمی اش گرفته تا قصه هایی که شب ها برایم تعریف میکرد.
از کودکی کنارش بودم.در خانه اش بزرگ شدم.یادم می آید آن روزها مادرم وقت کافی برایم نداشت.هرکسی درگیر کارخودش بود.نه کسی با من بازی میکرد و نه...بگذریم.
درست در آن روزها مادربزرگ مهربانم بود که مرا با جان و دل بزرگ میکرد.برایم وقت میگذاشت.مرا به گردش میبرد و برایم شعر میخواند.بیشتر اوقات با خاله ی کوچکم و تنها دختر دایی ام بازی میکردم.در واقع بهتر است بگویم که آنها تنها هم بازی کودکی ام بودند.روزها با گوسفندان و جوجه اردک و مرغ و خروس های مادربزرگم بازی میکردم.با وجود اینکه از آن ها میترسیدم اما دوستشان نیز داشتم.
عصرها نزدیک غروب همراه مادربزرگ به باغ میرفتیم.و در آن سبزی می کاشتیم.آن روزها خانه ی آنها باغ بزرگ و سرسبزی داشت.خانه شان به سبک قدیم ساخته شده بود.اما در عین حال باصفا و دوست داشتنی.
من گاهی او را ( بی بی ) و یا ( دادا ) صدا میزدم.وقتی به شهر خودم برمیگشتم صبح ها و عصرها جلوی درخانمان می نشستم.مدام سرک می کشیدم.تا شاید بی بی را از دور ببینم که از خیابان وارد کوچمان میشود.وقتی می آمد دوان دوان به سمتش میرفتم.چمدانش را از دستش میگرفتم .مرا در آغوش میگرفت و محکم میبوسید.
چمدان مادربزرگ هیچگاه سنگین نبود.به خاطرهمین بودکه میتوانستم به راحتی بلندش کنم.گاهی دست درجیب لباس پارچه ایه بلندش میکرد ویک دویست ریالی به من میداد.من هم باسرعت تمام به بقالی سرکوچمان میرفتم ویخمک ویا آلوچه میگرفتم.
درآخربعد ازچند روز که خانمان میماند وعزم رفتن میکرد.من هم شال وکلاه میکردم وهمراهش میرفتم.اگرهم ازخانمان میرفت ومن راهمراهش نمیبرد،اشکم درمی آمد،باهمه قهرمیکردم.به خصوص پدرومادرم که میدانستم مقصراصلی آنها هستند.حتی گاهی میشد که تاچند روز حوصله ی هیچ کس رانداشتم.
هی....
یاد باد دوران کودکی.
مریم حیاتی
ارسال شده : مریم از خوزستان


تعداد کل صفحات ( 52 )    |   1 2 3 4 5 ... 11 >>
جستجو
موضوعات
تازه ترین مطالب
جدیدترین یادداشت‌ها
  • حکمت متعالیه ملاصدرا محصول 1380
    ملاصدرا محصول سال 1380 شبکه یک سیمای جمهوری اسلامی ایران می باشد. که ساختاری ترکیبی مستند و نمایشی داشت و به فلسفه...
  • علمای آزادیخواه محصول 1381
    علمای آزادیخواه علمای آزادیخواه از گروه تاریخ -فرهنگ و هنر شبکه یک سیما به تهیه کنندگی خانم نازنین فراهانی تهیه شد.که...
  • مدرسه ما محصول 1373
    مدرسه ما تهیه کننده نازنین فراهانی درباره مدرسه ما: مدرسه ما مجموعه نمایشی بود که در سال 1373 از شبکه اول سیما ساخته شد...
  • ایران شاقول در گذشت
    ایران گوینده قدیمی خبر در سن 64 سالگی امروز بر اثر سرطان در گذشت دانلود اخبار قدیمی با صدای زنده یاد ایران شاقول
  • شیده معاونی
    شیده معاونی متولد 1351 فارغ التحصیل رشته زمین شناسی می باشند.می باشد.خانم معاونی از سال 1359 در حالی که هشت سال داشت...
  • سعیده مصطفوی : کلاس
    دیروز صبح اومدم در کلاس رو باز کنم ,,,بچه ها ساکت شده بودند و میشد درو باز کرد ,,اتفاقی چشمم به یکی از همکاران ریاضی...
  • آلاسکای قدیمی
    در این هوای زمستانی یادی کنیم از نوستالوژی قدیمی آلسکا با طعم های متنوع
  • مدارس قدیمی ایران
    این عکس مربوط به دهه فجر سال ۱۳۷۱ بچه های کلاس چهارم دبستان شهید قاسمی روستای فداغ لارستان استان فارس هست که بعد از...
  • بچه های دیروز ایران
    عکس قدیمی ار بچه های قدیمی دیروز و پریروز ارسال شده توسط آلان
  • لی لی بازی
    یادش بخیر... میای بازی کنیم؟؟ خاله بازی کن به رسم کودکی... با همان چادر نماز پولکی... طعم چای و قوری گلدارمان! لحظه های...
  • عصرای جمعه
    عصرای جمعه عجیب منو میبره به حال هوای کودکیم ,,شاید چون از صبح تند تند کاراتو برای صبح شنبه انجام دادی و حالا یک وقت...
  • گوشه چادر مادرم
    گوشه ی چادر مادرم را می‌گرفتم باهم می‌رفتیم مخابرات نبش کوچه ششم می‌گفتند مخابرات! اما اسمش اصلا مخابرات نبود که...
  • مادربزرگم
    مادربزرگم زنی مهربان و دوست داشتنی ایست.آه ...خاطرات زیادی درکنارش داشتم. گویی ذهنم پر از انبوه خاطرات است. خاطرات تلخ...
  • فیلم شکار
    shekar - فیلم شکار فیلم شکار محصول سال 1366 به کارگردانی مجید جوانمرد می باشد. عوامل تولید فیلم شکار: کارگردان : مجید...
  • پلیس جوان
    پلیس جوان محصول سال 1380 شبکه سئم سیمای جمهوری اسلامی ایران می باشد عوامل تولید و بازیگران پلیس جوان عبارتند از: تهیه...
  • مسابقه سی
    mosabeghe30 - نماشا دانلود مسابقه سی دهه هفتاد دانلود مسابقه سی دهه هفتاد
  • مسابقه ستاره ها
    setateha - نماشا بچه های دیروز بچه های پریروز مسابقه ستاره ها رو خاطرتون هست با اجرای علیرضا خمسه. zeno - نماشا دانلود...
  • آدمک خمیری - زنو
    zeno - نماشا دانلود کارتون قدیمی آدم خمیری یا زنو. دانلود کارتون آدمک خمیری - زنو
  • بیوگرافی و زندگینامه نازنین فراهانی
    خلاصه بیوگرافی نازنین فراهانی نازنین فراهانی تاریخ تولد : دهه چهل فعالیت نازنین فراهانی : تهیه کننده کارگردان - طراح -...
  • بیوگرافی مجریان قدیمی
    بیوگرافی مجریان زیر بصورت مستقل در وبلاگ موجود است. گیتی فر شفایی بیوگرافی و زندگینامه گیتی فر شفایی اینستاگرام خانم...
  • لیست کامل عناوین یادداشت‌ها
نظرسنجی
آمار وبلاگ
آمار 8561012
ابزارک ها
بخشی از عکسهای قدیمی ایران و برخی شهرها/ادامه در صفحه ایران قدیم
کتاب قدیمی