X
تبلیغات
رایتل

تبلیغات

تبلیغات

بچه های دیروز

بیوگرافی هنرمندان ورزشکاران و سیاستمداران قدیمی + عکس +فیلم+و صداهای نوستالژیک دهه 60 -50 و ماقبل

کارتون قدیمی

کارتون های بعد و قبل انقلاب

ورزشکارقدیمی

ورزشکاران قدیمی

پول قدیمی

پولهای قدیمی

مجریان قدیمی

مجریان قدیمی

تبلیغ قدیمی

تبلیغات قدیمی

ترول قدیمی

ترول قدیمی

جشن2500ساله

عکس از جشن های 2500ساله

عروسی های قدیمی

عروسی های قدیمی
دانلود فیلمهای خاطره انگیز و نوستالژیک

قدیما خونمون تا خونه بابابزرگم تقریبا فاصله ش زیاد بود
همیشه با تاکسی میرفتیم اونجا ، بعضی اوقات که خیلی پسر خوبی بودم مامان به عنوان جایزه اجازه میداد که کل مسیر رو با دوچرخه قرمزم بیام
و خودشم با مهربونی زیادش پیاده پا به پام میومد
بین این مسیری که میرفتیم یه خیابون تختی بود که شیب نسبتا تندی داشت ..
تازه دوچرخه سواری رو یاد گرفته بودم ، هنوز با اون دو تا کمکاش راه می رفتم
یه روز تو راه برگشت ، تو شیب اون خیابون تصمیم گرفتم از دوچرخه ام پیاده نشم و سواره ردش کنم
چند لحظه بعد از حرکت شیب خیابون دوچرخه م رو گرفت و ترس هم منو ،
یادمه که هیچ کاری نمیکردم و فقط داد میزدم
سرعتم زیاد نبود اما برای ترسیدن یه بچه هفت ساله اون مقدار سرعت کاملا کافی بود
یه چند متری که رفتم جلوتر چشمامو بستم و خودمو تسلیم کردم .
تا حالا تسلیم شدین ؟
بعد از چند ثانیه یهو همه چی ثابت شد
چشمامو باز کردم دیدم یه مرد واستاده وسط دوچرخه م و فرمونم رو دو دستی گرفته و نگه ام داشته
نگاش کردم ، نگاش یادمه
یه لبخند بهم زد و گفت :
پسر بعد ها شیب های تند تر از این تو مسیر زندگیت وجود داره ، سرعت تو هم بیشتر از اینا میشه
با چشم بسته نمیتونی ردشون کنی
نترس ، چشمات رو همیشه باز نگه دار ، شاید اون روز دیگه کسی مثه من نباشه
که نگه ت داره

و اونجاست که فقط خودت میمونی و خودت
سال های زیادی گذشته ، اما اگه الان داری اینو میخونی
خواستم بگم که الان به اونجاییش رسیدم که خودمم و خودم

همین


سحر- انجمن روانشناسی و مشاوره گوگل


جستجو
موضوعات
تازه ترین مطالب
جدیدترین یادداشت‌ها
نظرسنجی
آمار وبلاگ
آمار9077264
ابزارک ها

رتبه جهانی ما