X
تبلیغات
رایتل

تبلیغات

تبلیغات

بچه های دیروز

بیوگرافی هنرمندان ورزشکاران و سیاستمداران قدیمی + عکس +فیلم+و صداهای نوستالژیک دهه 60 -50 و ماقبل

کارتون قدیمی

کارتون های بعد و قبل انقلاب

ورزشکارقدیمی

ورزشکاران قدیمی

پول قدیمی

پولهای قدیمی

مجریان قدیمی

مجریان قدیمی

تبلیغ قدیمی

تبلیغات قدیمی

ترول قدیمی

ترول قدیمی

جشن2500ساله

عکس از جشن های 2500ساله

عروسی های قدیمی

عروسی های قدیمی
دانلود فیلمهای خاطره انگیز و نوستالژیک
آقای رضا هاشمی 44 ساله از تهران(زاده اراک)  در مورد خاطرات مدارس  قدیم اینطور گفتند:
http://s9.picofile.com/file/8269954850/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C.jpgیکی از دل نگرونی های دوران مدرسه ابتدایی و مخصوصا کلاس اولیا این بود که وقتی دیکته تموم میشد و مبصر کلاس دفترا رو جمع می کرد و میذاشت رو میز معلم واسه صحیح کردن ، ببینن غلط دارن یانه ...
چشما خیره میشد به خودکار معلم و قلبا تند تند میزد تا نوبت خوندن نمره ها بشه ...
همه گوشا منتظر شنیدن نمره بیست بود اما من یکی از شنیدنش بیزار !!! http://s9.picofile.com/file/8269954750/%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7.jpg
دندون جلوییم که شیری بود و افتاد طبق عادت بچگی جاش رو زبون زده بودم و دندونی که درومد کج شد و این باعث شده بود که یه کمی اصطلاحا توکله زبون بشم و "سین" رو یجور خاصی تلفظ کنم و همین موضوع سوهان روح و روان من بود توی اون روزهای بچگی ، چرا که موقع خوندن نمره ها نوبت به من که میرسید بچه های کلاس ( سرخورا ) چشاشون رو خیره ( راغ ) میکردن توی دهن من که بگم " بیس " و اون ناله کرده ها بزنن زیر خنده ( هررره )
نیششون تا بنا گوش وامیشد و منم بچه و حساس و دل نازک ، رنگ و روم میشد مثل لبو و دپرس میشدم و مینشستم سر جام ....
خلاصه این شد که تو عالم بچگی واسه حل این مشکل تصمیم گرفتم بعد این که همه دیکته رو با دقت تموم کردم ، یه کلمه رو عمدا غلط بنویسم که بشم نوزده و نشم " بیس 
الان سی و هفت سال از اون روزا گذشته ولی من چشمم هنوز دنبال اون یه نمره های بی زبونیه که به ناحق از کفم رفت 

حوالشون دادوم به حضرت عباس که نهشتن مو مهر صد افرین بگیروم 


http://s9.picofile.com/file/8269957542/%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7_%D8%B5%D9%81%D8%B1.JPGخانم منیژه  در مورد خاطرات مدارس  قدیم اینطور گفتند:

سلام به دوستان روزهای کودکی

روزهایی که پربود از خنده های صمیمانه وبی ریا،،روزهایی که سایه پدومادرامون هنوز روی سرمون بود و برکت درزندگیهامون جاری بود،،خاطره ام مرhttp://s9.picofile.com/file/8269957526/%D8%B5%D9%81%D8%B1_%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85.jpgبوط میشه به سال 65کلاس اول دبستان معلم مهربانم سرکار خانم فرزانه پاکدل،،
روزی که دیکته داشتیم به کلی تمرکزم رو از دست داده بودم و معلم یه صفحه پر دیکته گفته بود ،،ومن هنرمندانه و دقیق وبدون اشتباه تمام دیکته ام را از سمت چپ به راست نوشتم:ودر آخر یه صفر کله گنده از معلم مهربانم دریافت کردم
شفیعی دبستان بهار آزادی




جستجو
موضوعات
تازه ترین مطالب
جدیدترین یادداشت‌ها
نظرسنجی
آمار وبلاگ
آمار9081396
ابزارک ها

رتبه جهانی ما